قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / اقبال لاهوری / پیام مشرق / نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

اقبال لاهوری

پیام مشرق

شماره ۱۶۸

تسخیر فطرت

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل

حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات

چشم واکرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر

تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

 

انکار ابلیس

نوری نادان نیم سجده به آدم برم

او به نهاد است خاک من به نژاد آذرم

می تپد از سوز من خون رگ کائنات

من به دو صرصرم من به غو تندرم

رابطه ی سالمات ضابطه ی امهات

سوزم و سازی دهم آتش مینا گرم

ساخته ی خویش را درشکنم ریز ریز

تا ز غبار کهن پیکر نو آورم

از زو من موجه ی چرخ سکون ناپذیر

نقش گر روزگار تاب و تب جوهرم

پیکر انجم ز تو گردش انجم ز من

جان به جهان اندرم زندگی مضمرم

تو به بدن جان دهی شور به جان من دهم

تو به سکون ره زنی من به تپش رهبرم

من ز تنک مایگان گدیه نکردم سجود

قاهر بی دوزخم داور بی محشرم

آدم خاکی نهاد دون نظر و کم سواد

زاد در آغوش تو پیر شود در برم

 

اغوای آدم

زندگی سوز و ساز به ز سکون دوام

فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

هیچ نیاید ز تو غیر سجود نیاز

خیز چو سرو بلند ای به عمل نرم گام

کوثر و تسنیم برد از تو نشاط عمل

گیر ز مینای تاک باده ی آیینه فام

زشت و نکو زاده ی وهم خداوند تست

لذت کردار گیر گام بنه جوی کام

خیز که بنمایمت مملکت تازه ای

چشم جهان بین گشا بهر تماشا خرام

قطره ی بی مایه ای گوهر تابنده شو

از سر گردون بیفت گیر به دریا مقام

تیغ درخشنده ای جان جهانی گسل

جوهر خود را نما آی برون از نیام

بازوی شاهین گشا خون تذروان بریز

مرگ بود باز را زیستن اندر کنام

تو نشناسی هنوز شوق بمیرد ز وصل

چیست حیات دوام؟ سوختن ناتمام

 

آدم از بهشت بیرون آمده می گوید :

چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردن

دل کوه و دشت و صحرا به دمی گداز کردن

ز قفس دری گشادن به فضای گلستانی

ره آسمان نوردن به ستاره راز کردن

به گدازهای پنهان به نیازهای پیدا

نظری ادا شناسی به حریم ناز کردن

گهی جز یکی ندیدن به هجوم لاله زاری

گهی خار نیش زن را به گل امتیاز کردن

همه سوز ناتمامم همه درد آرزویم

به گمان دهم یقین را که شهید جستجویم

 

صبح قیامت، آدم در حضور باری :

ای که ز خورشید تو کوکب جان مستنیر

از دلم افروختی شمع جهان ضریر

ریخت هنر های من بحر به یک نای آب

تیشه ی من آورد از جگر خاره شیر

زهره گرفتار من ماه پرستار من

عقل کلان کار من بهر جهان دار و گیر

من به زمین در شدم من به فلک بر شدم

بسته ی جادوی من ذره و مهر منیر

گر چه فسونش مرا برد ز راه صواب

از غلطم درگذر عذر گناهم پذیر

رام نگردد جهان تا نه فسونش خوریم

جز به کمند نیاز ناز نگردد اسیر

تا شود از آه گرم این بت سنگین گداز

بستن زنار او بود مرا ناگزیر

عقل به دام آورد فطرت چالاک را

اهرمن شعله زاد سجده کند خاک را

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code