مرد عارف گفتگو را در ببست

اقبال لاهوری

جاوید نامه

شماره 10

جلوه ی سروش

مرد عارف گفتگو را در ببست

مست خود گردید و از عالم گسست

ذوق و شوق او را ز دست او ربود

در وجود آمد ز نیرنگ شهود

با حضورش ذره ها مانند طور

بی حضور او نه نور و نی ظهور

نازنینی در طلسم آن شبی

آن شبی بی کوکبی را کوکبی

سنبلستان دو زلفش تا کمر

تاب گیر از طلعتش کوه و کمر

غرق اندر جلوه ی مستانه ای

خوش سرود آن مست بی پیمانه ای

پیش او گردنده فانوس خیال

ذوفنون مثل سپهر دیر سال

اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگ

شکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ

من به رومی گفتم ای دانای راز

بر رفیق کم نظر بگشای راز

گفت این پیکر چو سیم تابناک

زاد در اندیشه ی یزدان پاک

باز بی تابانه از ذوق نمود

در شبستان وجود آمد فرود

همچو ما آواره و غربت نصیب

تو غریبی من غریبم او غریب

شأن او جبریلی و نامش سروش

می برد از هوش و می آرد به هوش

غنچه ی ما را گشود از شبنمش

مرده آتش زنده از سوز دمش

زخمه ی شاعر به ساز دل ازوست

چاک ها در پرده ی محمل ازوست

 

دیده ام در نغمه ی او عالمی

آتشی گیر از نوای او دمی

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها