ای قبای پادشاهی بر تو راست

اقبال لاهوری

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

شماره 25

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه ایده الله بنصره

ای قبای پادشاهی بر تو راست

سایه ی تو خاک ما را کیمیاست

خسروی را از وجود تو عیار

سطوت تو ملک و دولت را حصار

از تو ای سرمایه ی فتح و ظفر

تخت احمد شاه را شانی دگر

سینه ها بی مهر تو ویرانه به

از دل و از آرزو بیگانه به

آبگون تیغی که داری در کمر

نیم شب از تاب او گردد سحر

نیک می دانم که تیغ نادر است

من چه گویم باطن او ظاهر است

حرف شوق آورده ام از من پذیر

از فقیری رمز سلطانی بگیر

ای نگاه تو ز شاهین تیزتر

گرد این ملک خدادادی نگر

این که می بینیم از تقدیر کیست؟

چیست آن چیزی که میبایست و نیست؟

روز و شب آیینه ی تدبیر ماست

روز و شب آیینه ی تقدیر ماست

با تو گویم ای جوان سخت کوش

چیست فردا؟ دختر امروز و دوش

هر که خود را صاحب امروز کرد

گرد او گردد سپهر گرد گرد

او جهان رنگ و بو را آبروست

دوش ازو امروز ازو فردا ازوست

مرد حق سرمایه ی روز و شب است

زان که او تقدیر خود را کوکب است

بنده ی صاحب نظر پیر امم

چشم او بینای تقدیر امم

از نگاهش تیزتر شمشیر نیست

ما همه نخچیر او نخچیر نیست

لرزد از اندیشه ی آن پخته کار

حادثات اندر بطون روزگار

چون پدر اهل هنر را دوست دار

بنده ی صاحب نظر را دوست دار

همچو آن خلد آشیان بیدار زی

سخت کوش و پر دم و کرار زی

می شناسی معنی کرار چیست؟

این مقامی از مقامات علی است

امتان را در جهان بی ثبات

نیست ممکن جز به کراری حیات

سر گذشت آل عثمان را نگر

از فریب غربیان خونین جگر

تا ز کراری نصیبی داشتند

در جهان، دیگر علم افراشتند

مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟

همت او بوی کراری نداشت

مشت خاکش آنچنان گردیده سرد

گرمی آواز من کاری نکرد

ذکر و فکر نادری در خون توست

قاهری با دلبری در خون توست

ای فروغ دیده ی برنا و پیر

سرّ کار از هاشم و محمود گیر

هم از آن مردی که اندر کوه و دشت

حق ز تیغ او بلند آوازه گشت

روزها شب ها تپیدن می توان

عصر دیگر آفریدن می توان

صد جهان باقی است در قرآن هنوز

اندر آیاتش یکی خود را بسوز

باز افغان را از آن سوزی بده

عصر او را صبح نوروزی بده

ملتی گم گشته یکوه و کمر

از جبینش دیده ام چیزی دگر

زانکه بود اندر دل من سوز و درد

حق ز تقدیرش مرا آگاه کرد

کار و بارش را نکو سنجیده ام

آنچه پنهان است پیدا دیده ام

مرد میدان زنده از الله هوست

زیر پای او جهان چار سوست

بنده ای کو دل به غیرالله نبست

می توان سنگ از زجاج او شکست

او نگنجد در جهان چون و چند

تهمت ساحل به این دریا مبند

چون ز روی خویش برگیرد حجاب

او حساب است او ثواب است او عذاب

برگ و ساز ما کتاب و حکمت است

این دو قوت اعتبار ملت است

آن فتوحات جهان ذوق و شوق

این فتوحات جهان تحت و فوق

هر دو انعام خدای لایزال

مومنان را آن جمال است این جلال

حکمت اشیا فرنگی زاد نیست

اصل او جز لذت ایجاد نیست

نیک اگر بینی مسلمان زاده است

این گهر از دست ما افتاده است

چون عرب اندر اروپا پر گشاد

علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرا نشینان کاشتند

حاصلش افرنگیان برداشتند

این پری از شیشه ی اسلاف ماست

باز صیدش کن که او از قاف ماست

لیکن از تهذیب لادینی گریز

زان که او با اهل حق دارد ستیز

فتنه ها این فتنه پرداز آورد

لات و عزی در حرم باز آورد

از فسونش دیده ی دل نابصیر

روح از بی آبی او تشنه میر

لذت بی تابی از دل می برد

بلکه دل زین پیکر گل می برد

کهنه دزدی غارت او برملاست

لاله می نالد که داغ من کجاست؟

حق نصیب تو کند ذوق حضور

باز گویم آنچه گفتم در زبور

“مردن و هم زیستن ای نکته رس

این همه از اعتبارات است و بس

مرد کر سوز نوا را مرده ای

لذت صوت و صدا را مرده ای

پیش چنگی مست و مسرور است کور

پیش رنگی زنده در گور است کور

روح با حق زنده و پاینده است

ورنه این را مرده آن را زنده است

آنکه حی لایموت آمد حق است

زیستن با حق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست

گر چه کس در ماتم او زار نیست”

برخور از قرآن اگر خواهی ثبات

در ضمیرش دیده ام آب حیات

می دهد ما را پیام لاتخف

می رساند بر مقام لاتخف

قوت سلطان و میر از لا اله

هیبت مرد فقیر از لا اله

تا دو تیغ لا و الا داشتیم

ماسو الله را نشان نگذاشتیم

خاوران از شعله ی من روشن است

ای خنک مردی که در عصر من است

از تب و تابم نصیب خود بگیر

بعد ازین ناید چو من مرد فقیر

گوهر دریای قرآن سفته ام

شرح رمز صبغة الله گفته ام

با مسلمانان غمی بخشیده ام

کهنه شاخی را نمی بخشیده ام

عشق من از زندگی دارد سراغ

عقل از صهبای من روشن ایاغ

نکته های خاطر افروزی که گفت؟

با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟

همچو نی نالیدم اندر کوه و دشت

تا مقام خویش بر من فاش گشت

حرف شوق آموختم واسوختم

آتش افسرده باز افروختم

با من آه صبحگاهی داده اند

سطوت کوهی به کاهی داده اند

دارم اندر سینه نور لا اله

در شراب من سرور لا اله

فکر من گردون مسیر از فیض اوست

جوی ساحل ناپذیر از فیض اوست

پس بگیر از باده ی من یک دو جام

تا درخشی مثل تیغ بی نیام

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها