ورود-ثبت نام

ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ

اقبال لاهوری

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

شماره 14

در حضور رسالت مآب – شب سه اپریل سنه 1936 که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خان رحمة الله علیه را در خواب دیدم فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن

ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ

وا رهان این قوم را از ترس مرگ

سوختی لات و منات کهنه را

تازه کردی کائنات کهنه را

در جهان ذکر و فکر انس و جان

تو صلوت صبح، تو بانگ اذان

لذت سوز و سرور از لا اله

در شب اندیشه نور از لا اله

نی خداها ساختیم از گاو و خر

نی حضور کاهنان افکنده سر

نی سجودی پیش معبودان پیر

نی طواف کوشک سلطان و میر

این همه از لطف بی پایان توست

فکر ما پرورده ی احسان توست

ذکر تو سرمایه ی ذوق و سرور

قوم را دارد به فقر اندر غیور

ای مقام و منزل هر راهرو

جذب تو اندر دل هر راهرو

ساز ما بی صوت گردید آنچنان

زخمه بر رگ های او آید گران

در عجم گردیدم و هم در عرب

مصطفی نایاب و ارزان بولهب

این مسلمان زاده ی روشن دماغ

ظلمت آباد ضمیرش بی چراغ

در جوانی نرم و نازک چون حریر

آرزو در سینه ی او زود میر

این غلام ابن غلام ابن غلام

حریت اندیشه ی او را حرام

مکتب از وی جذبه ی دین در ربود

از وجودش این قدر دانم که بود

این ز خود بیگانه این مست فرنگ

نان جو می خواهد از دست فرنگ

نان خرید این فاقه کش با جان پاک

داد ما را ناله های سوزناک

دانه چین مانند مرغان سراست

از فضای نیلگون ناآشناست

شیخ مکتب کم سواد و کم نظر

از مقام او نداد او را خبر

آتش افرنگیان بگداختش

یعنی این دوزخ دگرگون ساختش

مومن و از رمز مرگ آگاه نیست

در دلش لا غالب الا الله نیست

تا دل او در میان سینه مرد

می نیندیشد مگر از خواب و خورد

بهر یک نان نشتر لا و نعم

منت صد کس برای یک شکم

از فرنگی می خرد لات و منات

مومن و اندیشه ی او سومنات

قم باذنی گوی و او را زنده کن

در دلش الله هو را زنده کن

ما همه افسونی تهذیب غرب

کشته ی افرنگیان بی حرب و ضرب

تو از آن قومی که جام او شکست

وا نما یک بنده ی الله مست

تا مسلمان باز بیند خویش را

از جهانی برگزیند خویش را

شهسوارا یک نفس درکش عنان

حرف من آسان نیاید بر زبان

آرزو آید که ناید تا به لب؟

می نگردد شوق محکوم ادب

آن بگوید لب گشا ای دردمند

این بگوید چشم بگشا لب ببند

گرد تو گردد حریم کائنات

از تو خواهم یک نگاه التفات

ذکر و فکر و علم و عرفانم تویی

کشتی و دریا و طوفانم تویی

آهوی زار و زبون و ناتوان

کس به فتراکم نبست اندر جهان

ای پناه من حریم کوی تو

من به امیدی رمیدم سوی تو

آن نوا در سینه پروردن کجا

وز دمی صد غنچه وا کردن کجا

نغمه ی من در گلوی من شکست

شعله ای از سینه ام بیرون نجست

در نفس سوز جگر باقی نماند

لطف قرآن سحر باقی نماند

ناله ای کو می نگنجد در ضمیر

تا کجا در سینه ام ماند اسیر

یک فضای بی کران می بایدش

وسعت نه آسمان می بایدش

آه زآن دردی که در جان و تن است

گوشه ی چشم تو داروی من است

درنسازد با دواها جان زار

تلخ و بویش بر مشامم ناگوار

کار این بیمار نتوان برد پیش

من چو طفلان نالم از داروی خویش

تلخی او را فریبم از شکر

خنده ها در لب بدوزد چاره گر

چون بصیری از تو میخواهم گشود (1)

تا به من باز آید آن روزی که بود

مهر تو بر عاصیان افزون تر است

در خطابخشی چو مهر مادر است

با پرستاران شب دارم ستیز

باز روغن در چراغ من بریز

ای وجود تو جهان را نوبهار

پرتو خود را دریغ از من مدار

“خود بدانی قدر تن از جان بود

قدر جان از پرتو جانان بود” (2)

تا ز غیر الله ندارم هیچ امید

یا مرا شمشیر گردان یا کلید

فکر من در فهم دین چالاک و چست

تخم کرداری ز خاک من نرست

تیشه ام را تیز تر گردان که من

محنتی دارم فزون از کوهکن

مومنم از خویشتن کافر نی ام

بر فسانم زن که بد گوهر نی ام

گر چه کشت عمر من بی حاصل است

چیزکی دارم که نام او دل است

دارمش پوشیده از چشم جهان

کز سم شبدیز تو دارد نشان

بنده ای را کو نخواهد ساز و برگ

زندگانی بی حضور خواجه مرگ

ای که دادی کرد را سوز عرب

بنده ی خود را حضور خود طلب

بنده ای چون لاله داغی در جگر

دوستانش از غم او بی خبر

بنده ای اندر جهان نالان چو نی

تفته جان از نغمه های پی به پی

در بیابان مثل چوب نیم سوز

کاروان بگذشت و من سوزم هنوز

اندرین دشت و دری پهناوری

بو که آید کاروانی دیگری

جان ز مهجوری بنالد در بدن

ناله ی من وای من ای وای من


واژگان دشوار : 1- بصیری، شاعری بود که قصیده ای سرود و مقبول رسول الله ص افتاد و از فلجی نجات یافت.    2 – این بیت از مولانا است .

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها