قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار یدالله مفتون امینی

اشعار یدالله مفتون امینی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

با دل خاکستري اش

مي‌رود و باز مي‌گردد

خياباني را

که تازه شناخته است

با زخم‌هاي فراموشش

مي‌پوشد و در مي‌آورد

پيراهني را که تازه خريده است

با دست بي‌خبرش

مي‌گشايد و مي‌بندد

پنجره‌اي را

رو به باغچه‌اي که تازه کاشته است

و اين همه را نمي‌داند چرا؟

شايد

شايد که در گوشه‌اي از همين روزها

با عشق تازه‌اي آشنا شده است

عشقي

که با زيبايي خود پيش مي‌آيد و راه مي‌گشايد

و در تنهايي خود

از اتفاق

به خاطره نمي‌رسد


شعر دوم:

باران

وقتي که از يک چتر آويخته مي‌چکد

باران

وقتي که از يک زنگ به صدا درآمده مي‌چکد

يا از يک قفل بسته

باران

وقتي که از شادي يک دهقان مي‌چکد

يا از شتاب يک مهمان

يا حتي

وقتي که از يک علامت تعجب«!»

در هر حال

قطراتي از خود را بر کاغذ سپيدي مي‌پراکند

که من

روي آن شعري خواهم نوشت

و شگفت آن که

اينجا

قطره ي زودتر افتاده ديرتر مي‌خشکد

و آن که

در جايي پايين‌تر از همه چکيده است

زيباتر نقطه‌اي است

براي پايان يک شعر…


شعر سوم:

سهند

برجسته یِ سپید طهارت

چتر فرودِ زرتشت

افسانه خروج نهنگ از کنار نیل.

آتش به جان برف به دوش

آئینه ی محدب کولاک قرن ها

موی سفید سینه ی تاریخ

یک خرمن غنیمت ابریشم

را شام دستبرد، به سودای شرق و غرب.

یک چادر سپید اطاعت

در لحظه ی تقاطع جوهای سرخ و گرم.

یک عقده ی بزرگ کتان پیچ

یادآور تصلب ایمان، فراز دار

یک صخره ی درشت

از آخرین فلاخن پیش از دعای نوح

آنک قیام روشن اسطوره های دشت

قطب سفید غربت مهتاب

آنک

قشلاق واگذاشته ی سیمرغ،

یک حرمت بلند.

موج منیع کشمکش خون و برف و باد

حجم شرف، سهند.


شعر چهارم:

گوزن

با پویه اش، ظرافت ناز و نوا در او

با چشمهای مشکی گیرایش

با شاخ های افشانش، پرپیچ

با گردنش کشیده، و گستاخ

من دوست دارم او را

او را، که شوخ و آزاد

اما همیشه، مضطرب و چشم و گوش باز.

برتپه ها، و دامنه پرسه می زند

و، در پسین هر عطش گرم

بر آب سرد دور ترین آبشارها

آغوش می فشارد

آنجا که ای بسا، پس هر سنگ و بوته ای

دستی به ماشه ای است

آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما

مجموعه ی وجود گوزن

ترکیب بس شگرفی است

نیمی از آن حماسه و نیمی از آن غنا

شعر گوزن، شعر درخت اقاقیاست

در حالت گریز و ستیزش با باد

و، در همان زمان

وسواس انتشارش در دل

شعر گوزن

شعر هراس ها، و هوس های کودکی است

در مرز لاله زاری ممنوع .


شعر پنجم:

به قدر مهر من ای دوست مهربان نشدی

رفیق تن شدی اما ، رفیق جان نشدی

به نازنینی یک لاله بردمیدی و حیف

به دلنشینی یک شاخه ارغوان نشدی

گهی شتاب نمودی به راه و گاه درنگ

تو همسفر شدی ، آوخ که هم عنان نشدی

سپاس از آنکه شدی آفتاب روز بهار

دریغ از اینکه چراغ شب خزان نشدی

نه راز دوست شنیدی ، نه راز خود گفتی

همین قدر گله دارم که همزبان نشدی

سرشک ، نقطه عطفی ست از غریزه به عشق

ولی تو مایه لطفی در این میان نشدی

کدام نکته ندانستی از نکات و دریغ!

چون دور صحبت ما گذشت نکته دان نشدی

به درس وعده روانی تمام زیر و زبر

بگو که درس وفا را چرا روان نشدی

تو رام گفته «مفتون» شوی؟ – زهی خیال محال

نخواستی بشوی ، ای رمیده جان ، نشدی!


شعر ششم:

زیور به خود مبند که زیبا ببینمت

با دیگران مباش که تنها ببینمت

در این بهار تازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت

جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت

منشین گران وجامه سبک ساز و رقص کن

رقصی چنان که آفت دلها ببینمت

بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار

هر شب در این امید که فردا ببینمت

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت

منت پذیر قهر و عتاب توام ولی ؛

می خواستم که بهتر از اینها ببینمت


شعر هفتم:

تو آن جامی که می رقصی به دست مست میخواری

من آن شمعم که می گریم سر بالین بیماری

دل من درخموشی با من امشب راز می گوید

چو مهتابی که نجوا می کند باکهنه دیواری

سرشک نیمه شب آرام می بخشد به سوز دل

چو بارانی که می بارد به روی دشت تبداری

جوانی را تبه می سازد این اندوه ناکامی

به سان باد زهرآگین که می افتد به گلزاری

امید دل بمرد و آرزوها گوشه بگرفتند

تو گویی لشکری پاشیده شد از مرگ سرداری

در این صحرا فغانها کردم از تقدیر صید افکن

به هر جایی که دیدم قطره خونی بر سرخاری

گذرگاه محبت در طریق عمر ما ” مفتون “

پل بشکسته را ماند میان راه همواری


شعر هشتم:

به دیدار تو می آیم اگر از دیدنم شادی

اگر ای سبز دامن چین هنوز آن سرو آزادی

مرا مهمان خود کن با نگاهی گرم و حرفی خوش

به لبخندی و دستی یاد کن از تشنة یادی

دل ویرانه ام را نور ماه و بوی سوسن بخش

که من هم با صفای دل بگویم خانه آبادی

من از شهر زمستان کوی هجران آمدم جانا

ز موی من بپرس آنجا چه کولاکی چه بیداری

اگر از حال من جویی من آن نیلوفرم غمگین

شکفته در غروبی بر لب دریاچة بادی

دعاها کرده ام ای جان که آن گلگشت رؤیا را

نه طوفانی بیا شوید نه گلچینی نه صیادی

به باغ زندگی حیران آن طاووس طنازم

که از من می رهد هر دم پس دیوار شمشادی

تو در هر پیرهن یک فصل را مانی و بی آنها

بلند و روشن و خوشبو به سان روز خردادی

نفس می خواهم از باد و صدا می خواهم

از تندر که بنشانم به گوش بخت کاهل موج فریادی

خدا داند چنان مشتاق آن لبخند شیرینم

که سر بر می کشد از چشم من هر لحظه فرهادی

ملول از عشق بی اقرار ما شد یار ما ” مفتون “

 تو آیا نامه ای ، شعری ، گلی سویش فرستادی

 

 


شعر نهم :

این شعر از آشعار ایشان به زبان آذری است

چون اللشدین سنه اصلان دئسین لر

قوچ اوغلان یا ایگیت طرلان دئسین لر

عزیزم جهد ائله بونلاردان آرتیق

سنه انسان فقط انسان دئسین لر

گئجه نی گوندوزه قاتماق اولار هئچ

سهندین قارلارین آتماق اولارهئچ

سوروشچو بیر سوزوم وار اوستی باغلی

 گونشی اولدوز اساتماق اولار هئچ


واژگان کلیدی:اشعار یدالله مفتون امینی،اشعار یداله مفتون امینی،نمونه شعر یدالله مفتون امینی،شعری از یدالله مفتون امینی،یک شعر از یدالله مفتون امینی،شعری از یدالله مفتون امینی،غزل یدالله مفتون امینی،غزلیات یدالله مفتون امینی،غزل های یدالله مفتون امینی،شعر یدالله مفتون امینی،شعرهای یدالله مفتون امینی،شاعر یدالله مفتون امینی،شعر ترکی یدالله مفتون امینی،شعر آذری یدالله مفتون امینی،شعر نو یدالله مفتون امینی،شعر سنتی یدالله مفتون امینی،گزیده اشعار یدالله مفتون امینی،گلچین اشعار یدالله مفتون امینی،زیباترین و بهترین اشعار یدالله مفتون امینی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*