قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار گلچین گیلانی

اشعار گلچین گیلانی

اشعار گلچین گیلانی
5 (100%) 1 vote[s]

شعر نخست:

 

ای جنگل بزرگ من!این برگ های زرد من

بازیچه های بال و پرباد های سرد،

فردا شوند یکسره در برف ناپدید

زیبایی گشاده رخِ رازهای تو،

خوش رنگی نهفته ی آوازهای تو،

خسبند زیر چادر یخ بسته ی سفید

در شاخه های لخت تو زنگوله های تیز

گردند بر سر کفن برف اشک ریز،

 افتند گاه گاه چو تیر از کمان مرگ…

یک روز برف های تو گردند زیر و رو

از میخ های چکمه ی مرد تفنگ دار

با خون خود نویسد در برف سیم رنگ

“بدرود”جنگل من!خو ش باش در بهار!


شعر دوم:

پشت شیشه باد شبرو جار می زد،

برف سیمین شاخه ها را بار می زد

پیش آتش

یار مهوش

نرم نرمک تار می زد.

جنبش انگشت های نازنینش

به!!!چه دلکش

به!!!چه موزون

رقص های تار و گلگون

بر رخ دیوار میزد

موج های سرخ می رفتند،بالای پرده

بچه گربه جست می زد سوی پرده.

جام های می تهی بودند از بزم شبانه

لیک لبریز از ترانه.توله ام،با چشم های تابناکش

من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش؟

ابرهای سرخ و آبی؟

روزهای آفتابی؟ای زمین!بدرود با تو!

ای زمین!بدرود با تو!

سوی یک زیبایی نو.

سوی پرتو.

دور از تاریکی و شب.

دور از نیرنگ هستی.

رنج پستی.

تیره روزی.

کشمکش،دیواگی،بی خانمانی،خانه سوزی.

دارد اینجا آشیانه

آرزوی پاک و مغز کودکانه.

آرزوی خون و نیروی جوانی،

دارد اینجا زندگانی

دور از هم چشمی شیطان و یزدان

دور از آزادی دیوار زندان

دور،دور از درد پنهان

دور گفتمت:”دور؟گفتم:”سوی خوشبختی پریدم؟

پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم؟

چشم ها را باز کردم.آه…دیدم

یار رفته.

تار رفته.

آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته.

بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه.

نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه.

پشت شیشه

باز برف سیم پیکر،شاخه ها را بار می زد.

باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد.

در رگ من نبض حسرت تار می زد.

 


شعر سوم:

 

گل بود و سبزه بود و سرود پرنـده بود

در آفتاب،گرمی شادی دهنده بود

بر آب و خاک،باد بهشتی وزنده بود

در باغ بود کاجی پر شاخ و سهمگین

دستی به یادگاری صد سال پیش از این

بر آن درخت،نام دو دلداده کَنده بود

پروانه و فریدون، صد سال پیش از این

یک روز آمدند در این باغ دلنشین

گل بود و سبزه بود و دل تند فرودین

می زد نسیم نرمک بر روی برکه چنگ

می گشت قوی سیمین بر آب سیمرنگ

خورشید،گَرد زرین می ریخت بر زمین

بر روی شاخه،مرغک خوشرنگ می سرود

بنگر چگونه غنچه ی نازک دهان گشود

گلشن چه رنگِ زیبا دارد به تار و پود

سرتاسر است هستی جاوید و نیست مرگ

به به ! چه دلرباست تماشای رقص برگ

به به ! چه دلکش است سرود نسیم و رود

با سایه روی سبزه،گـل تازه می نوشت

بنگر! چگونه رفته زمین،آمده بــهشت

بنگر! چگونه آمده زیبا و رفته زشت

هرگز به باختر نرود مهر تابدار

دیگر ز تیره روزی،دور است روزگار

دیگر ز تیره بختی،پاک است سرنوشت

پروانه می نشست به هر جا و می پرید

زنبور،شیره از لب گلبرگ می مکید

بر روی گل،نسیم دل انگیز می وزید

عکس درخت را به دل آب می گسیخت

خرگوش می دوید و به سوراخ می گریخت

آنگاه می گریخت ز سوراخ و می دوید

 پروانه و فریدون،صد سال پیش از این

یک روز آمدند در این باغ دلنشین

گفتند: نیست جایی زیباتر از زمین

زیرا که سبزه بود و سرود پرنده بود

در آفتاب،گرمی شادی دهنده بود

بس دلنواز بود تماشای فرودین

امروز،زیر شاخه ی این کاج سهمناک

پروانه و فـریدون گردیده اند خاک

رخسار زرد باغ،پر از درد و رنج و باک

خورشید نیست،گرمی شادی دهنده نیست

گُل نیست،سبزه نیست،سرود پرنده نیست

از باد سخت،دامن دریاچه چاک چاک

اما هنوز بر تنه ی کاج سالدار

نام دو یار دیرین مانده به یادگار

بالای کاج،تندر،در ابر اشکبار

می غرد از تــه دل: ای تیره آسمان!

جز نام،چیز دیگر مانَد در این جهان؟

یا نام نیز می رود از یاد روزگار؟


 شعر چهارم :

 

باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
درگذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پرگو،
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
هم چو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد ، چرخ میزد ، هم چو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم هم چو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور می گشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا؛
شاد بودم

می سرودم روزای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ور نه بودی زشت و بی جان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ، ای روز دلارا
گر دلارایی است ، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا
هر چه زیبایی است از خورشید باشد.”
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه ، از کرانه،
با شتابی چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
بادها ، با فوت ، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به ! چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه ، بسترانه،
بس ترانه ، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی؛
بشنو از من،کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی ، خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا.


 واژگان کلیدی: اشعار مجدالدین میرفخرایی متخلص به گلچین گیلانی،نمونه شعر گلچین گیلانی،یک شعر شعر نو از گلچین گیلانی.شعر نو شاعر معاصر،اشعار گلچین گیلانی،شاعر گلچین گیلانی،متن کامل شعر باز باران با ترانه گلچین گیلانی،شاعر گلچین گیلانی،شعرهای گلچین گیلانی،مجد الدین میر فخرایی،سروده های گلچین گیلانی،بهترین و زیباترین آثار گلچین گیلانی،گزیده اشعار گلچین گیلانی،شعری از گلچین گیلانی،یک شعر از گلچین گیلانی،عکس گلچین گیلانی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*