
شعر نخست :
به دنیا نگاه کن !
گورستانی است در جنبش
و هر که لاشه ی خود رابر دوش میکشد .
محکومین منتظر !
مصلوبین محتضر!
شرمتان بادا ای مردمان بیتردید
ابلهان یقین !
بازوهایتان شمشیری است
برآمده از کتف برای دریدن !
چشمهایتان ، دندان !
دستهایتان ، دندان !
لبریز چرا نشد نیامتان از عشق ؟
شرمتان بادا !
چه عطشهایی است در انسان
که سیراب نمیشود مگر با خون ؟
شعر دوم:
یک روز
به روی چینه ی دیوار باغ خواهم رفت .
به دوش شاخ سپیدارخواهم ایستاد .
قد خواهم کشید برای دیدن تو .
همراه شو با من
تو نیز به روی پنجه ی پاهای خویشبایست
تا نظاره کنیقامت خود را !
وآنگاه نزدیکتر بیا
بنشینبرای دیدن جسم تکیده ی من .
شعر سوم :
آری !
تاریخ اینگونه آغاز شد
یک روز که آفتاب میچکید
آرام،بر شاخسار بید .
و پروانه هابر گرد کرمکی شب تاب
طواف می کردند.
و چلچله ای غریب
واژه ی سفید زمستان را
از بالهای سیاه خود می شست.
و قناری ز روی برگ شقایق
سروده ی غزلی تازه را ز بر می کرد .
و جویبار خسته ی راه
حکایت سفرش را به گوش گل میگفت
آنگاه عشق نازل شد.
آن سال
سال قحطی رنج بود
سال شروع کبوتر
سال عروج لادن پیر .
سال شکفتن فوارههای چشمه ی یاس
سال شنیدن نفس گامهای تو .
سال طلوع اقاقی .
آری !
تاریخ این گونه آغاز شد .
” اینک می دانی ” ؟
آری اینک می دانم
که چند قرن و چند سال بعد هجرت عشق
میلاد روز حادثه ی دیدن تو بود.
روز شکست بغض غرور
روز بلوغ مبهم اشک
روز جنون رسیدن
روز جوانه زدن .
آری !
اینک میدانم.
واژگان کلیدی: اشعار بهرام سالکی،نمونه شعر بهرام سالکی،شاعر بهرام سالکی،شعرهای بهرام سالکی،شعری از بهرام سالکی،یک شعر از بهرام سالکی،شعر نو بهرام سالکی،بهرام سالكي .





