قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار کیومرث منشی زاده

اشعار کیومرث منشی زاده

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

دست های ما کوتاه بود

و خرماها بر نخیل

ما دست های خود را بریدیم

و به سوی خرماها

پرتاب کردیم

خرما فراوان بر زمین ریخت

ولی ما دیگر

دست نداشتیم !!!


شعر دوم:

دیر آمدی من می روم

بدرود

بدرود

بر سبزه های خیس چشمت زیر باران

پا می گذارم سرد و مغرور

بی آن که رویم را بگردانم زنفرت

تا جای پای خسته خود را ببینم

دیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتم

مردی که در دنیای او

همواره دیر است

من سال ها دنبال یک پل گشته بودم

تا سینه خز خود را بدان سویش کشانم

یک روز پل را یافتم

پل بود ، اما

آن سوی پل دیگر برای من در آن روز

بیهوده چون این سوی پل بود


شعر سوم:

وسواس دوست داشتن

مرا بیاد ماهی قرمزی میندازد

که در آبهای تنگ بلور

به آرامی

خواب رفته است

یک روز ماهی قرمز

از آب سبک تر خواهد شد

و دستی ماهی قرمز را – که دیگر نه ماهی ست

و نه قرمز

از پنجره

به باغ

پرتاب خواهد کرد

تا باران خاکستری مرغان ماهیخوار

بر برگ های سپیدار و زردآلو

فرو ریزد…!


شعر چهارم:

ماه خیالاتی چنان به آرامی گوسفندان را

بر انداز می کند

که گویی

هرگز صدای سگ گله را

در تاریکی نشنیده است

جنگل دست های خود را

برای دزدیدن ماه

دراز کرده است

مهتاب سراسر شب

رودخانه را

 شستشو می دهد

درخلوت ترین کوچه ی شهر

که از سفیدی  عطر بهار نارنج لبریز است

مردی در زیر پنجره ی اتاق زنی

بیهوده گیتار می زند

و

زن  چشم به راه نامه ای است

که هرگز

نوشته نشده است

انتظار او چندان طولانی است که گویی

همه ی ساعت های جهان تبانی کرده اند

تا زمان را برجای میخکوب کنند

وقتی صدای قرمز خروس

شب را  رنگ می زند

مردی با پاهای بریده

به درازی راه های نرفته می اندیشد

خورشید آرام آرام

در آبی های آسمان

بالا می رود

گویا ظرافت دست های ونوس

خورشید را به آرامی

بر دار می کند

کوچک ترین  ماهی حوض

عمیق ترین دریای جهان را

خواب می بیند

ولذت گرفتن ماهی

در پنجه های گربه احساس می شود

دیوانه ای تصویر خود را

در آینه گم کرده است


شعر پنجم:
شعر ساعت

خوشا بلندی بالای تو

  که دربلندی تو

 با بالای بلندتو

  پهلو می زند

 وزهی دست کوتاهی

 که در رسیدن به دامن کوتاه تو

 کوتاه نمی آید

 درکمال کوتاهی

 باتمام کوتاهی

 وزهازه تو به دل تو

 که در دست ودل بازی تو

 دریا دلان را دست

 ازپشت بسته است

 ودر دریا دلی

رونق بازار گشاده دستان را

 شکسته است

 وشگفتا سرخوردگی انسان سرسنگین

 جایی که سرنوشت

 ازسر سودایی

 یک نیزه سراست .


شعر ششم:
شعر قهوه خانه ی سر راه

آبی ست

 آبی ست

 نگاه او آبی ست

 گویا آسمان را درچشم هایش ریخته اند

 وقتی دست های مرا

 دردست می گیرد

گردش خون را

 درسرانگشت هایش

 احساس می کنم

 نبضش چنان به سرعت می زند

 که گویی قلب خرگوشی را

 درسینه هایش

 پیوند کرده اند

 وسواس دوست داشتن

 مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد

 که در آب های تنگ بلور

 به آرامی خواب رفته است

 یک روز ماهی قرمز

 از آب سبک تر خواهد شد

 ودستی ماهی قرمز راکه دیگر نه ماهی ست ونه قرمز

 ازپنجره به باغ پرتاب خواهد کرد

 تاباران خاکستری مرغان ماهیخوار

 بربرگ های سپیدار وزردآلو فرو ریزد

 قلب من

 مانند قهوه خانه ی سرراه

 یاد آور غربت است

 هیچ مسافری را

 برای همیشه

 درخود جای نخواهد داد.


شعر هفتم:
شعر تعمیر ساعت سرخ

 آن جا که فواره ی آرزوی محال

 قامت افراشته ی خود را

 درپهن آب خیال

 به خط تماشا ایستاده است

 وعمق پرتقالی آسمان

 ارتفاع برباد رفته گی آرزو را

 برانداز می کند

 ودریغ ازدست کوتاه ونخل بلند

 ودریغ از آرزوی دراز ودست کوتاه

 بدان هنگام که ساعت سرخ

 درسینه به سکسکه می افتد

 ودست دراز مرگ

 سرو بلند را دراز می کند

 همیشه منقار مرغ دریایی

 ازعمر ماهی درازتراست .


 واژگان کلیدی: اشعار کیومرث منشی زاده،نمونه شعر کیومرث منشی زاده،شاعر کیومرث منشی زاده،یک شعر از کیومرث منشی زاده،شعری از کیومرث منشی زاده،شعرهای کیومرث منشی زاده،شعر نو کیومرث منشی زاده.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*