قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار هما میر افشار

اشعار هما میر افشار

 

شعر نخست:

بی تو هیچم به خدا

پیش دل من بنشین

قدر این سینه ی پر مهر بدان

در دل خسته بمان.

منم و خانه ی ویرانه ی دل

بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل

مشکن ساغر امید مرا

ای همه هستی من

این نفسها بخدا ارزان نیست

بر نمی گردد هیچ

شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا

آه شاید که نبینی دگرم

بعد من

در قفس هیچ نماند

به جز از مشت پرم

که نم ارزد هیچ

بنشین پیش دل من بنشین

قدرم امروز بدان

که بدام تو اسرم ای دوست

و خدا داند و تو

از همه هستی خود

بی تو سیرم ای دوست

سخن از عشق بگو با دل من

که ندارد دل من جز به تو با کس سخنی

همچو یک ذره مرا

زیر این گنبد نیلی مکن از بند رها

صحت از آه و دمست

آه بی سوز محبت نفس سرد غم است و دم خالی از عشق

مرگ درد آلودیست

که رسد پیش تر از مرگ وجود


شعر دوم:

با من سخن مگو

از عشق

و از امید

از آرزوهای خوب

 از روزهای روشن

 و پاکیزه و سپید

با من سخن مگو

از گفتگوی گرم

درختان بوقت باد

با من سخن مگو

 از اشک های شوق

 از قلبهای شاد

با من سخن مگو

از لاله های سرخ

 از عطر نوبهار

از لای لای و زمزمه

 نرم جویبار

با من سخن مگو

 از سبزه های نورس و از عطر پونه ها

گلپونه های وحشی سرشار خاطرات

آن یادهای روشن ایام کودکی

با من سخن مگو

از آفتاب روشن فردای زندگی

از بازگشتن قفس و بند بندگی

با من سخن مگوی

 من دختر غمم


شعر سوم:

بی چشم گویایت،

 محزون و خاموشم

گویی ز خاطرها،

دیگر فراموشم.

 هر جا جدا از من،

 می، می زنی هر شب

یك دم به یاد آور،

 لبهای می نوشم.

 عاشق تر از اینم

،هرگز نخواهی دید

 برده عشق تو از سر،

 هم عقل و هم هوشم.

 شهر است و غوغای

 گلپونه های من

ای هر چه هست از تو،

 من بی تو خاموشم.

قلبی كه دور از تو،

خون می خورد هر شب

 دردی ست بر جانم،

باری ست بر دوشم.

 مهتاب شبهای

 بزم رقیبانم

دور از تو من هر شب،

 با غم هم آغوشم.


شعر چهارم:

ز شراب بوسه های تو هنوز مست مستم

تو ببین چقدر مستم که سبوی می شکستم

چو لبان بوسه خواهت اثر شراب دارد

دل اگر همی ببندم بخدا که پست پستم

پس از این کسی نبیند به کفم پیاله می

دگرم همی چه حاجت چوگرفته تو مستم

بخدا که جان مایی مرو از تنم تواي جان

كه ز بود توست بودم كه ز هست توست مستم

بنگر زفرط مستي ره خانه را ندانم

تو بيا بگير دستم كه دگر زپا نشستم

به كف صبا مي فشان سر زلف شام رنگت

كه به تار تار مويت همه عمر خويش بستم

مكنم تو منع زاهد پس از اين زمي پرستي

نگهش مي و لبش مي چه كنم كه ميپرستم


شعر پنجم :

بار ديگر دلا خطا نکني

با جفا پيشگان وفا نکني

عهد کردي که خون شوي اما

با دل بي صفا، صفا نکني

من خوشم با جنون و رسوايي

گر تو زين عالمم جدا نکني

درد عشق است و مرگ درمانش

هوس در بي دوا نکني

رفتم از کوي آشنايي ها

تا به نيرنگم آشنا نکني

تا سحر مي توان دمي آسود

گر تو اي دل، خدا خدا نکني

اي که در سينه ام قرارت نيست

مشت خود را دوباره وا نکني


 واژگان کلیدی: اشعار هما میر افشار،اشعار هما میرافشار،نمونه شعر هما میر افشار،غزل هما میر افشار،غزلیات همه میر افشار،غزل های همه میر افشار،شعرهای همه میر افشار،شاعر همه میرافشار،شعر همه میر افشار،شعری از همه میر افشار،یک شعر از همه میر افشار.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code