قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار ناهید عرجونی

اشعار ناهید عرجونی

 

شعر نخست:

امروز زنی که مردش را گم کرده است

حتی ته جیب هاش را نمی گردد

کفشش را واکس می زند

کوچه را زمزمه می کند

و پیاده روهای بطالت آشفته اش نمی کند

یک شاخه گل برای همین امروز

یک دفتر سفید

و یک رؤیا

کلید می رقصد

پله دوتا یکی می رود

و بعد از ظهری آسوده

ورق می خورد


شعر دوم:

دوباره به من دروغ بگو

بگو که رؤیاهایت

میان مرگ و من

پرسه نمی‌زند

تنت را چند بار خلاصه کرده‌ای

میان تن آب و طناب؟

چند بار مرد شده‌ای

به مرگ فکر کرده‌ای

چند بار به من

به پیراهن‌ام که نباشد

دروغ بگو قهرمان

مگر یک مرد

چقدر می‌تواند

راست بگوید؟


شعر سوم:

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفآ کمی آن طرف تر!باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب،
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!


شعر چهارم:

از هر کجا که بیایی

به مرز می رسی

از مریوان و موهای خیس من

تا دکمه هایی که بسته ام

و باز نمی شود

سر صحبت ام

با سربازهایی که شب

خواب های درهم ستاره و زن را

پنهان می کنند توی پوتین هایشان

و صبح

سیگار ومرز را

با دلهره می کشانند به برج نگهبانی

نگاه کن

نشانه ام دودی است

که از انگشت اشاره ی سرباز مرده ای بلند می شود

آسمان را ببند

 باید خدا آن طرف تر از این شعر بایستد


شعر پنجم:

مگر چند بار دیگر می توانیم
بر لاشه های خسته مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت هایمان را برگردانیم
از دوربین هایی که مال ما نیستند
و از خون هایمان که فواره می زند
عکس بگیریم!

مگر چند بار دیگر زنده ایم
که هر روز مرده ای از ما گم می شود
مرده ای از ما زهر می خورد
و مرده ای از ما
می ترسد که گم بشود
می ترسد که زهر بخورد
می ترسد که سلول هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی بیند!مگر چند بار دیگر!؟


 واژگان کلیدی: اشعار ناهید عرجونی،نمونه شعر ناهید عرجونی،یک شعر از ناهید عرجونی،شعری از ناهید عرجونی،شعرهای ناهید عرجونی،شاعر ناهید عرجونی،شعر نو ناهید عرجونی،شعر کوتاه ناهید عرجونی،شاعر ناهید عرجونی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code