قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار ناصر ندیمی

اشعار ناصر ندیمی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست :

غروب این حوالی را تو باور می کنی یا نه؟

غم و درد اهالی را تـو باور می کنی یا نه؟

تمام زندگی مان را سکـوتی تلخ پر کرده

خیابان های خالی را تو باور می کنی یا نه؟

کویر داغ و بی باران ، بر این جا سایه گسترده

هجوم خشک سالی را تو باور می کنی یا نه؟

نفس در سینه می گیرد، دل این جا زود می میرد

و مرگ احتمالی را تو باور می کنی یا نه ؟

دراین تاریکی و وحشت ، سیاهی های بی پایان

وجود یک زلالی را تـو باور می کنی یا نه ؟

نگـاه سبز تـو آخر مرا آباد می سازد

بگو این خوش خیالی را تو باور می کنی یا نه؟!


  شعر دوم :

یک دکمه از پیراهنت وقتی که وا میشه

میشه تموم آدمای شهرو شاعر کرد

با دکمه ­‌ی دوم بدون هیچ تردیدی

دستور قتل خیلیا رو میشه صادر کرد

آغاز جنگای جهانی توو همین لحظه­‌ اس

پس دکمه­‌ی سوم شروع ِ رسمی ِ جنگه

من تحت تاثیر نوار غزه‌­ام، قطعاً

توو مشت من با دکمه­‌ ی بعدی دو تا سنگه

ویروس های مستقر در دکمه ‌­ی پنجم

تغییر میده سیستم­ های دفاعی رو

با رقص کردی میکشونه تا سر کوچه

جانباز خیلی درصد قطع نخاعی رو

یک جنگ نرمه دکمه ­‌های بعدی و بعدی

پیراهنت یک مجلس شورای تشویشه

با اتهامات زیادی روبرو هستی

اخلال در نظم عمومی شاملش میشه

انگیزه­‌ی یک انقلاب کاملاً شخصی

در من چریک تازه کاری فکر تخریبه

اشغال تو بی درد و خونریزی که ممکن نیست

طرح نخستین کودتا در دست تصویبه


  شعر سوم :

گرگ و میش نشسته در سر من

زوزه های رسیده ای داری

گرگ ها هم که از تو می ترسند

چشم های دریده ای داری

چشم هایت چقدر سگ دارند

در تو یک جور هاری  مزمن

گرگ یعنی که دشمنی خونی

طرح یک ارتباط  ناممکن

در تو چیزی نشسته نا مفهوم

مثل گرگ به قله چسبیده

من،سگ مهربان گلّه ی خود

با جنونی که تخت خوابیده

احتمال به تو رسیدن  من

احتمالی همیشه تاریک است

گرگ با سگ ؟! چه نسبت  دوری

احتمالا به صفر نزدیک است

لمس تو معضلی همیشگی است

معضلی با جویدن  ناخن

سگ به یک تکه استخوان قانع

گرگ اما ؟ !به من نگاه نکن !

مردی آرام در من افتاده

یک سگ  مهربان که ولگرد است

یک زن شورشی است در بغلت

گرگ در تو چه کارها کرده است

با تو من در تلاطمی گیجم

ردپای تو بر تنم پیداست

رد یک پنجه بر تن دیوار

سر به هر جا که می زنم پیداست

سگ که باشی به استخوان، بندی

یک زن  شورشی نخواهی داشت

اتفاقا درست فکر کنی

قطعا آرامشی نخواهی داشت

دوست دارم تمامی شب را

تا خود صبح ، یک نفس بدوم

گرگ باشی و چشم بگذاری

گوش تا گوش گرگ را بجوم

چشمها را ببند،می بینم

رد پای حضور جادو را

احتیاجی به پیش بینی نیست

احتمال وقوع چاقو را !

قتل عمد سگی که من باشم

دست جادوی گرگ افتاده است

قتل با چشم ؟ !اتفاقی که

سگ به این اتفاق تن داده است

با توسل به داغی یک تن

دوست دارد که هر چه شد،بکند

مرد باید تمام یک زن را

مثل یک گرگ مال خود بکند

این سگ استخوانی آرام

می تواند به گرگ برگردد

قله را تووی خواب می بیند

می رود تا بزرگ برگردد !

زخمی چند ساله ای در من

در سَرَم واژه واژه آشوب است

یک سگم،تووی دست قلاده

گرگ بودن چقدر هم خوب است  !

تووی این شعر مطمئنم که

گرگ پایان داستان باشد

از خود متن می شود فهمید

پای یک گرگ در میان باشد !


واژگان کلیدی : اشعار ناصر ندیمی،نمونه شعر ناصر ندیمی،شاعر ناصر ندیمی،شعرهای ناصر ندیمی،شعری از ناصر ندیمی،یک شعر از ناصر ندیمی،غزل ناصر ندیمی،غزلیات ناصر ندیمی،ناصر ندیمی گرگ و میش،غزل های ناصر ندیمی،غزلی از ناصر ندیمی،ناصر نديمي.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*