اشعار محمد حسین بهرامیان

اشعار محمد حسین بهرامیان
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

 یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

 بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

 یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

 شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

 یعنی بدانی ” …مرد در باران ” کجا می رفت

یا لااقل تا  ” آب – بابا ”  را بلد باشی

 حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

 وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

 من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟… نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!…بشنوی اما…

یعنی… زبان اهل دنیا را بلد باشی

 چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

 بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

 شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

 دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

 گفتی :” وجود ما معمایی است می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

 


شعر دوم:

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند و من و دیوانگی ام

 اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

 خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت :

 یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

 ” آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد “

 تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

 ” آی تو تو که فریب من و چشمان منی

تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی

 تو که ویران من بی خبر از خود شده ای

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای “

 در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

 ای دلت پولک گلنار ؛ سپیدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت ؟

 


شعر سوم:

 

فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید

از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید

 می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است

فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !

 این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :

 ” مو فالگیرم ، اومدم فالت بگیرم، های “

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید

 دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :

 ” بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید “

 هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

 با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید

 می خواند از آئینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !


واژگان کلیدی: اشعار محمدحسین بهرامیان،اشعار محمد حسین بهرامیان،شعر محمدحسین بهرامیان،شعر محمد حسین بهرامیان،نمونه شعر محمدحسین بهرامیان،شعرهای محمدحسین بهرامیان،شعری از محمدحسین بهرامیان،یک شعر از محمدحسین بهرامیان،غزل محمدحسین بهرامیان،غزلیات محمدحسین بهرامیان،شعر سنتی محمدحسین بهرامیان،سروده های محمدحسین بهرامیان.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0