قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمدرضا ترکی

اشعار محمدرضا ترکی

 

شعر نخست:

از دست رفتنهای من دست خودم نیست

مگذار آن را پای من، دست خودم نیست

دنیای من در دستهایت بود و گم شد

حس می کنم دنیای من دست خودم نیست

یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد

دیدم که دستم، وای من! دست خودم نیست

یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت

دیگر دل شیدای من دست خودم نیست

از دست وقتی می رود گرمای دستت

 سرمای جان فرسای من دست خودم نیست

پروا مکن از دستهای عاشق من

دستان بی پروای من دست خودم نیست

از دست تو من سر به صحرا می گذارم

باور کن ای لیلای من! دست خودم نیست


شعر دوم:

در آغاز خدا بود
و تنها خدا بود
و خدا تنها بود…

و خدا آسمان را

و زمین را آفرید

و شب را

و روز را آفرید

و ستاره ها را به شب

و خورشید را به روز

و درخت را به پرنده

و پرنده را به آسمان بخشید

و تنهاییش را به من…

و تنهایی خدا بزرگ بود

و من کوچک بودم

خدا تو را آفرید

تا تنهایی ام را با تو قسمت کنم

و اینک خداست

و تنها خداست

و خدا همچنان تنهای تنهاست.


شعر سوم:

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت

گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت

بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید

بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب

از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت…


شعر چهارم:

فریاد زدم: الف….

یکی پاسخ داد:

به به چه ب قشنگ و خوبی گفتی!

فریاد زدم: الف!!

یکی دیگر گفت:

زیباتر از این پ تا کنون نشنفتی!

فریاد زدم: الف!!!

یکی زد فریاد:

گاف است که گفته ای

چه حرف مفتی!

در دایری مبهم و محدود لغات

من مات شده در آن هجوم کلمات

فریاد زدم: من از الف می گویم…

منظور من از الف همانا الف است

انگار که گوشهایتان منحرف است!

در وادی فهم واژه ها گم شده ایم

از کثرت فهم بود یا کثرت وهم

دیری ست پر از سوء تفاهم شده ایم

رفتار من و تو چیست روزان و شبان؟

یک نوع تجاوز گروهی به زبان!

انگار که دشمن الف تا یاییم

هر روز حریم واژه را

مورد تجاوز قرار می دهیم!


شعر پنجم:

خم شده پشت ما بیا پایین
با توام..نه .. شما! بیا پایین

ای مهندس, جناب! دکترجان

!اخوی! حاج آقا! بیا پایین
از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا! بیا پایین
پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین
ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا بیا پایین
هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما بیا پایین
قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین
روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین
این همه پشتک آن همه وارو
!اندکی هم حیا بیا پایین
می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین
روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا بیا پایین
صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین
پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین
من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,
اختلاست اگر تمام شده
لطفا از کول ما بیا پایین !

شعر ششم :

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت

گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت

بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید

بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب

از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت

 


شعر هفتم:

فریاد زدم: الف….

یکی پاسخ داد:

به به چه ب قشنگ و خوبی گفتی!

فریاد زدم: الف!!

یکی دیگر گفت:

زیباتر از این پ تا کنون نشنفتی!

فریاد زدم: الف!!!

یکی زد فریاد:

گاف است که گفته ای

چه حرف مفتی!

در دایری مبهم و محدود لغات

من مات شده در آن هجوم کلمات

فریاد زدم: من از الف می گویم…

منظور من از الف همانا الف است

انگار که گوشهایتان منحرف است!

در وادی فهم واژه ها گم شده ایم

از کثرت فهم بود یا کثرت وهم

دیری ست پر از سوء تفاهم شده ایم

رفتار من و تو چیست روزان و شبان؟

یک نوع تجاوز گروهی به زبان!

انگار که دشمن الف تا یاییم

هر روز حریم واژه را

مورد تجاوز قرار می دهیم!


 واژگان کلیدی: اشعار محمد رضا ترکی،اشعار محمدرضا ترکی،نمونه شعر محمد رضا ترکی،غزل محمد رضا ترکی،غزلیات محمد رضا ترکی،غزل های محمد رضا ترکی،شاعر محمد رضا ترکی،شعر طنز محمد رضا ترکی،شاعر محمد رضا ترکی،شعری از محمد رضا ترکی،شعر در مورد اختلاس و دزدی،،یک شعر از محمد رضا ترکی،غزلی از محمد رضا ترکی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code