قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار محمدابراهیم باستانی پاریزی

اشعار محمدابراهیم باستانی پاریزی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ‌ریخت

سر به دامان منت بود و ز شاخ بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ ریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ‌ریخت

نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌ داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می‌ زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ ریخت

تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ‌ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو و من از همه جا گل می ‌ریخت


شعر دوم:

باز شب آمد و شد اول بیداری‌ها

من و سودای دل و فکر گرفتاری‌ها

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراری‌ها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟

که کشیدیم در این مرحله بس خواری‌ها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک

حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری‌ها

نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند

تنگی سینه و کم خوابی و بیماری‌ها

سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش

خاطراتی سیه از ضبط خطا کاری‌ها

کور سویی نزد آخر به حیات ابدی

شمع جانم، که فدا شد به وفاداری‌ها


شعر سوم:

اعرابی ای، خدای به او داد دختری

و او دُخت را به سنّت خود، ننگ می شمرد

هر سال کز حیات جگرگوشه می گذشت

شمع محبّت دل او بیش می فسرد

روزی به خشم رفت و ز وسواس و عار و ننگ

حکم خرد به دست رسوم و سُنَن سپرد

بگرفت دست کودک معصوم و بی خبر

تا زنده اش به خاک کند، سوی دشت بُرد

او گرم گور کندن و از جامه ی پدر

طفلک، به دست کوچک خود خاک می سترد


شعر چهارم:

یاد ایامی که مرغ آرزو

بر بساط ابرها پر می گرفت

از فراز آسمان ها می گذشت

لا مکان را زیر شهپر می گرفت

در زمین یک لحظه آسایش نداشت

در فلک از نور بستر می گرفت

روز چون پروانه با گل می نشست

شب سراغ ماه و اختر می گرفت

چون صبا از روی گل ها صبحدم

بوسه از هر سو مکرر می گرفت

بی خیالی بود و در دنیای  وهم

هر چه را می خواست در بر می گرفت

طفلی آن دور طلایی یاد باد

آن زمان کز خاک،دل زر می گرفت

کودکی عهدی چه زیبا بود و رفت

روزگار آرزوها بود و رفت

دوره ی طفلی،به شیرینی گذشت

عمر را پیک جوانی در رسید

نقش های آرزو،در پیکری

جمع شد،آوازه اش را دل شنید

عالم جان با حقیقت خو گرفت

مرغ دل در سینه از عشقی تپید

از فضای لا مکان آمد فرود

در مکان جسم و تن منزل گزید

آنچه شب می جست در چشم نجوم

در فروغ چشمکی دلدوز دید

تیز بال آرزو را ز آسمان

این نگه بگرفت و پایین تر کشید

در هوای عاشقی دل چند گاه

می تپید و می جهید و می پرید

تا به خود آمد دل من،صید او

از قفس در دام صیادی پرید

شام هجران را به نا کامی سپرد

تا بر آید از افق صبح امید

با مداد از خواب خوش بیدار گشت

دید بر پیشانیم موی سپید

گفت:دور شادمانی یاد باد

یاد ایام جوانی یاد باد

سال ها بگذشت و از نسل جدید

کودکی راه دبستان ها گرفت

در کلاس این شعر خواند وز اوستاد

این چنین تفسیر آن معنی گرفت:

آرزوی شاعری از آسمان

بر زمین آمد،در اینجا جا گرفت

کشت شاعر را و خود با جسم او

در دل خاک سیه ماوی گرفت …


واژگان کلیدی: محمدابراهیم باستانی پاریزی،اشعار باستانی پاریزی،نمونه شعر باستانی پاریزی،شاعر باستانی پاریزی،شعرهای باستانی پاریزی،شعری از باستانی پاریزی،یک شعر از باستانی پاریزی،غزل باستانی پاریزی،غزلیات باستانی پاریزی،غزل های باستانی پاریزی،غزلی از باستانی پاریزی،قطعه باستانی پاریزی،قطعه های باستانی پاریزی،قطعات باستانی پاریزی،گزیده بهترین و زیباترین و معروفترین اشعار باستانی پاریزی،گلچین و گزینه سروده های باستانی پاریزی،اثری از آثار باستانی پاریزی،اشعاری از کتاب باستانی پاریزی،محمدابراهيم باستاني پاريزي،محمد ابراهیم باستانی پاریزی،عکس محمدابراهیم باستانی پاریزی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*