اشعار محسن عاصی

اشعار محسن عاصی
شعر نخست:
تنهایی جا مانده در هر روز و در هر سال
دیروز پوسیده پر از آیندههای کال
تنهایی جا مانده ات در خالی ِ آغوش
سطح خیابانها پر است از فضله های موش
شبها سیاه و روزها لبریز خاموشی
مثل لباسی که به وقت مرگ می پوشی
ماشین مرده، مرد مرده، جاده ای مرده
حس سفر را هم نبودنهایتان برده
که نیستی، آغوش من از بی کسی خسته است
و نیستی، دنیا میان خانه یخ بسته است
شعر دوم:
بهمن بکش! شبهای من لبریز بیخوابی است
بهمن بکش! که کِنت ها امروز قلّابی است
بهمن بکش! بی خوابی ام مدیون سردرد است
بهمن بکش! شب های بی سیگار نامرد است
بهمن بکش! که جیبمان خالی تر از خالی است
بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالی است
بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد
بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد
بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد
بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد
بهمن بکش! که چایِ بیسیگار، بیماری است
بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاری است
بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهی شد
بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد
بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی
بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی
بهمن بکش! این آخرین نخهای این درد است
بهمن بکش! خِس خِس برای سینه ی مرد است
بهمن بکش! که سرفه هایم باز می سوزند
بهمن بکش! لب هایمان را زود می دوزند
بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد
بهمن بکش! بهمن بکش که زود خواهی مرد
شعر سوم:
از دردهای بی سر و ته، تکه ی ریزی
جا مانده تنها چشمهایت گوشه ی میزی
بُغ کرده ای آرام و با من اشک می ریزی
دل بسته ای مثل عروسک ها به هرچیزی
گریه نکن این غصه را تکثیر خواهی کرد
شاید به این حس نبودن هات می نازی
از خاطرات مُرده ات هم درد می سازی
حالا تو مشغولی و جمعی از تو ناراضی
تنها تو ماندی بازهم در آخر بازی
این مرد را با گریه هایت پیر خواهی کرد
این غصه ها که مثل کابوسی به شب رفته
از دردهایت هم گذشته ، سمت تب رفته
ترسیده و از خواب هایت هم عقب رفته
گرمای یک بوسه که باز از روی لب رفته
حالا چطور این خواب را تعبیر خواهی کرد؟
با عشق، من را از سفر بیزار می کردی
هِی رفتنت را زیر لب تکرار می کردی
هر پنجره را آخرش دیوار می کردی
دیدی که می میرم ولی انکار می کردی
آخر تو هم در بغض هایم گیر خواهی کرد
حالا چه مانده از تو جز یک هیچ افسرده
عکسی که در آغوش تنگ قاب ها مرده
مردی که حتی باورش را هم زنی برده
غیر از همان چشمان زیبای ترک خورده
چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد
شعر چهارم:
ترس یعنی کسی که پیدا نیست
ترس خونی است مانده روی کاه
حال یک مرغ قبل سلّاخی
لحن یک نطق قبل استیضاح
خوردن آب و دانه قبل از مرگ
آخر قصّه ای که می دانی
فکر کردن به لحن یک چاقو
خستگی قبل یک سخنرانی
ترس یعنی که نعش مزرعه را
پرت کردند پشت گاریها
روز و شب کار کردنت با شوق
ترس یعنی اضافه کاریها
دیالوگ کردن تو با سلاخ
کشتنت بی صدا، بدون حس
ترس یعنی توقع پاسخ
به سوالات مبهم مجلس
ترس یعنی کسی که پیدا نیست
یا دروغی که باد آورده
تهمت و خون چکیده از دستی
که نشسته است پشت یک پرده
ترس چیزی است مثل این لرزش
که کمی وارد صدات شده
ترس تصویر مرغ سر کنده است
ترس یعنی وزیر مات شده.
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.









