قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار غنیمت پنجابی

اشعار غنیمت پنجابی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

نگردد قطع هرگز جاده ی عشق از دویدن ها

که می بالد به خود این راه،چون تاک از بریدن ها

گُل روی تو امشب بس که می زد آتشم در دل

کبابم شور بلبل داشت ،هنگام چکیدن ها

به یاد داغ های کهنه،دل دارد تماشایی

بود سیر چمن طاووس  را برگشته دیدن ها

تغافل های صیاد است بهر صیدگیرایی

در اندازِ رمیدن هاست،سامان رسیدن ها

نسیم باغ،حرفِ گرمی شوق که می گوید؟

که گُل را آتش افتاده است در گوش از شنیدن ها

ز خود بردن مرا از شوخی چشم تو می آید

که موج باده باشد هوش را بال پریدن ها

مبادا بحث عشاقت ز خواب ناز برخیزد

نفس در خویش دزدد صبح،هنگام دمیدن ها

به امید که خواهد جلوه گر شد آتشین رویی

سپند ما”غنیمت”!در گره دارد تپیدن ها


شعر دوم:

نسیم گلشن عشق است،آه سرد اینجا

گل همیشه بهار است، رنگ زرد اینجا

خوشا دیار فنا،کز سر ادب چو شرار

ز دیده کرده قدم،رفته رهنورد اینجا

گناه کرد مرا آشنای مغفرتش

بیا!که لغزش پاهاست پای مرد اینجا

ز چاک پیراهن بُلهوس فریب مخور

چو زخم گل نتوان یافت بوی درد اینجا

هوای کیست”غنیمت”به سر؟نمی دانم

که مشت خاک،مرا کرد هرزه گرد اینجا


شعر سوم:

نباشد بعد مردن نیز عاشق را قرار اینجا

بود سرگشته تر از آسیا سنگ مزار اینجا

به جای چشم من آیینه ی فولادگر باشد

کند چالی ز آبش گریه ی بی اختیار اینجا

هنوزم حسرت سرشار،طوفان می کند در دل

بود خاکسترم را شورش ابر بهار اینجا

نه از درد است،گر ریزد غبار از چشم غربالی

ندارد گریه های خشکِ زاهد اعتبار اینجا

شهید وعده ات صبح قیامت در نظر دارد

سفیدی می کند از بس که چشمِ انتظار اینجا

ندانم صیدگاه کیست،این صحرای پر وحشت؟

که گردد دام،چون طاووس،دنبال شکار اینجا

چو آیی بر سرِ خاک شهیدان،یک نفس بنشین

که باشد چشم ها چون دام پنهان در غبار اینجا

“غنیمت”را بود در دیده ی ما عزتی دیگر

که هست این مشت خاک از کوی جانان یادگار اینجا


شعر چهارم:

عشق تا در دهر،رنگ گریه ی مستانه ریخت

سیل ها مانند ابر سقف هر کاشانه ریخت

گرد راه امشب،دماغ آشوب شد،چون بوی می

تا کدامین شوخ طرح جلوه ی مستانه ریخت؟

تا ز داغ خون چکان،ساغر به دستم داد عشق

آستینم آبروی کوچه ی میخانه ریخت

بر زبان شمع رویی حرف رخصت رفت،دوش

جای اشک از دیده ی مردم دلِ پروانه ریخت

خوابِ شیرین تلخ شد،در دیده ی طفلان شهر

زهر چشم یار تا در ساغرِ دیوانه ریخت

تا”غنیمت”آشنای طبع عالی گشته ام

بر دلم از غیر چندین معنی بیگانه ریخت


شعر پنجم:

جدا از ساغر می،گریه سامان شد هر انگشتم

عَلَم چون گردن میناست،با چشم تر انگشتم

سرت گردم!به یک ساغر تسلی چون کنم خود را؟

که دارد از تو چشم جام،چون نرگس هر انگشتم

جگر کاوی سحر بر یاد رخسار که می گردم؟

که دارد رنگ و بوی برگ گل،ناخن هر انگشتم

گزیدم بس که دست خویش دور از دامن وصلش

چو نی چندین دهان ناله پیدا شد در انگشتم

ندانم نامه ی شوق که،یا رب بود در دستم؟

که مانند خدنگ امشب برآورده پر انگشتم

“غنیمت”دامن وصل که رفت از کف؟نمی دانم

که باشد در غمش فواره ی چشم تر انگشتم


واژگان کلیدی: اشعار غنیمت پنجابی،نمونه شعر غنیمت پنجابی،شاعر غنیمت پنجابی،شعرهای غنیمت پنجابی،شعری از غنیمت پنجابی،یک شعر از غنیمت پنجابی،شعرهای عاشقانه ی غنیمت پنجابی،غزلیات غنیمت پنجابی،غزل های غنیمت پنجابی،غزلی از غنیمت پنجابی،یک غزل از غنیمت پنجابی،بهترین زیباترین سروده های غنیمت پنجابی،اثری از آثار غنیمت پنجابی،شعری از دیوان غنیمت پنجابی،مولانا محمد اکرم غنیمت پنجابی(کنجاهی)،محمداکرم پنجابی.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*