قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار دینی،مذهبی و آیینی / اشعار علی معلم دامغانی

اشعار علی معلم دامغانی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

ای افسون ماندن شرار داغ من باش

ازسودای بیژن بهار باغ من باش

برخوان من ز اخوان من

گرگان شکسته سکان من

ای جان عاشق به چنگ مهوشان تو

شکسته سبو به سنگ می کشان تو

به چنگ چاوشان تو نشان تو

توماه شبانه نگاهم به ره باش

بیا تا بیکرانه به راهم نگه باش

من بی ماه رویت نبینم به سویت

بیا کز موی تو رسد دل به کویت

ای یار و دلدارم ای آهوی مشکینم

گر آسمان بگذارد کام دل مسکینم

ای گمگشته عاشق به شهر دورمان کوچ

شو فیروزه یارا به نیشابورمان کوچ

ای مه جبین در ملک چین

از اندوه تو من غمگینم

تو دریای روشن دل ما چو ماهی

مگو پوشیده جوشن به دریا چه خواهی

بر رخ خال هندوت چو هاروت و ماروت

بگو آتش خیزد از چشم جادوت


شعر دوم:

دریغ است از ولی اما ولی تنهاست بی مردم

علی، آری علی، حتی «علی» تنهاست بی مردم

برای دفع دیوانی که آغالیده‌اید آنک

عقیم از مصطفی زادن هبل بالیده‌اید آنک

کم از زنهای برزنهای بی‌آزرم بی‌آزر

بتی بالیده‌اید از خرقه: دستی خون و دستی زر

بر آن حوضی که جامی می دهند – البته بی سر را –

کساد از کاسه‌ها در کوزه خواهد کرد کوثر را

در این عشرت‌سرا از جوش عیاشی و اوباشی

علی – القصه – خواهد ماند و حوضش حوض نقاشی

حقیقت زیر سنگ آز و ناز است از شما از ما

خدا بیزار و آیین بی‌نیاز است از شما از ما

چه می‌خواهیم از این خدمت به جای خویشتن کردن

غرامت بر خدا هشتن برای خویشتن کردن

چو خضراء دمن از «من» خسی بالید و خستر شد

و خرهایی که استر شد و پرهایی که بستر شد

مبیعی بود و شیطان چانه زد تا پیر شد بلعم

زر و زن را میانجی کرد و غافلگیر شد بلعم

صلای آسمانی چون مسیحا را فروگیرد

بمان تا یوشع احمد اریحا را فروگیرد

الا یا قومنا قوموا اذا الصبح مصباحا

لنا فی الصّبح آثارٌ؛ أ لیس الصبح إصباحا؟

صلامان می‌زند ساقی به گلبانگ خراسانی

به: أنّ اللیلَ قد ولّی و أنّ الدیکَ قد صاحا

مشرف کرد خواهی ماه من از باده مستان را

سلام الله بسم الله روشن کن شبستان را

تو می‌آیی و گیتی گریه خواهد شد برای تو

به تیغ، این تیه کژدم، قریه خواهد شد برای تو


شعر سوم:

در آفاقی که نیلوفر به بال رنگ می پیچد
صدا فرسنگ در فرسنگ در فرسنگ می پیچد
من آن لالم که شب خواب مشوش دیده سودایم
سپند سبز کالم ، خواب آتش دیده سودایم
من آن لال زبان دانم که صرف کال می لافم
خیال توسنم زان سان که باد از یال می لافم
مرا از پتشخواران گر به زیدر راند آغازم
ز خوار و پشتهّ زیدر به خیبر خواند آوازم
شب از یال بلندِ گنبدان دژ برپرید از من
که سورج پیله پروانهّ قژ بردرید از من
طلسم رای ری شامان صد دروازه برچیدم
به رسم نورهان سامان طرز تازه در چیدم
من از ثغرِ خراسان ، شهر صد دروازه می آیم
به بزم خسرو خاصان به طرز تازه می آیم

شعر چهارم:
اون كه مياد اگه بگم يك گل سرخ بهار ميشی
يه قطره خون رو آينه
يه چشمه انتظار ميشي
يه قطره خون رو آينه است
يه چشم سرخ انتظار
يه روز دوباره سبز ميشه
وقتي كه بر گرده بهار
هر كي با آينه روبروست
رو هست و نیست پل می زنه
يه چشم سرخ آتشين
توي چشاش زل مي زنه
توي چشاش زل مي زنه
ميگن فرشته روزشو با گريه افطار مي كنه
فرشته مي دونه كه نور ظلمتو بيدار مي كنه ظلمتو بيدار مي كنه
برق يه تيغ اشک دریغ رعد صداي مرتضي
رستم از اين بند و بلا علي رضا شد به قضا
آي غنچه هاي گل سرخ از نسیم وزون بگین
بوي خدا تو كوچه هاست سحر شده اذون بگين
ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما ميشه
نماز حاجت بخونين
حاجتتون روا ميشه
ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما ميشه
نماز حاجت بخونين
حاجتتون روا ميشه
نماز حاجت بخونين
حاجتتون روا ميشه

شعر پنجم:

اي كارواني را مسافر نام كرده

ما را پرستوي مهاجر نام كرده

داني كه مرغان مهاجر نقشبندند

در غربت ار آزاد، اگر ني در كمندند

داني كه مردان مسافر كم شكيب اند

گر در زمين گر آسمان هر جا غريب اند

داني غريبان را دماغ رنگ و بو نيست

در سينه هاي تنگشان ذوقي جز او نيست

داني كه در غربت سخن ها عاشقانه است

اين قصه را با من بخوان، باقي فسانه است

اي كاش ما را رخصت زير و بمي بود

چون ني به شرح عشق بازيمان دمي بود

اين ني عجيب شيرين زباني ياد دارد

تقــريـــر اســـرار نهــــاني يـــــاد دارد

در غصه هايش قصه ي پنهان بسي هست

در دمدمه ي او عطر دم هاي كسي هست

اي كاش ما را رخصت زير و بمي بود

چون ني به شرح عشق بازيمان دمي بود

لكن مرا استاد نايي دف تراشيد

ني را نوازش كرد و من را دل خراشيد

زان زخم ها رنگ فراموشي است با من

در نغمه ام جاويد و خاموشي است با من

سهل است در غم دم فراموشي پذيرد

در ياد نسيان شعله خاموشي پذيرد

اي نطق مرغان مهاجر فهم كرده

اسرار ابراهيم و هاجر فهم كرده

خوانده طلسمات معاني سر به سر را

دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را

در جمله هستي فهم كرده سرخوشان را

در رقص و جولان ديده كوه و كهكشان را

برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان

در منطق الطير غزل هاي سليمان

درسي به غير از دفتر فطرت نخوانده

حرفي مگر در لوحه ي هجرت نرانده

خود چيست هجرت؟ حركت دائم در عالم

هستي ست ابر بركت دائم در عالم

اسرار رويش در بهاران است هجرت

فهم سلوك برگ و باران است هجرت

هر ذره اي اين جا به سودا مي خرامد

هر قطره اي غرق تمنا مي خرامد

وادي به وادي مي روند اين كاروان ها

تا شهر شادي مي روند اين كاروان ها

آنان كه حيرت نامه ي فطرت نوشتند

اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند

اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است

اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است

شبگير غم بود و شبيخون بلا بود

هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود

قابيليان بر قامت شب مي تنيدند

هابيليان بوي قيامت مي شنيدند

جان از سكوت سرد شب دلگير مي شد

دل در ركــاب آرزوهــا پيــــــر مي شــــد

اميدها در دام حرمان درد مي شد

بازار گرم عاشقي ها سرد مي شد

ديگر شده عشق از نزاري در هوس ها

خو كرده مرغان صحاري در قفس ها

ديدم شبان خفته را تب دار ديدم

بر خفته ي شب شب روي بيدار ديدم

مردي صفاي صحبت آيينه ديده

از روزن شب شوكت ديرينه ديده

مردي حوادث پايمال همت او

عالم ثنا گوي جلال همت او

مردي به مردي ديو را در بند كرده

با سرخوشان آسمان پيوند كرده

مردي شكوه شوكت عيسي شنيده

موسي صفت بر سينه ي سينا تنيده

مردي تذور كشته را پرواز داده

اسلام را در خامشي آواز داده

ابرو نباريدن چه رنگ است اين، چه رنگ است؟

تيغ و نبريدن چه ننگ است اين، چه ننگ است؟

ياد احد، ياد بزرگي ها كه كرديم

آن پهلواني ها، سترگي ها كه كرديم

شبگير ما در روز خيبر ياد بادا

قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا

 اي‌ كاش‌ ما را رخصت‌ زير و بمي‌ بود

چون‌ ني‌ به‌ شرح‌ عشقبازيمان‌ دمي‌ بود

اين‌ ني‌ عجب‌ شيرين‌ زباني‌ ياد دارد

تقرير اسرار نهاني‌ ياد دارد

مسكين‌ به‌ عياري‌ چه‌ درويش‌ است‌ با او

در عين‌ مهجوري‌ عجب‌ خويش‌ است‌ با او

در غصه‌هايش‌ قصهِ‌ پنهان‌ بسي‌ هست‌

در دمدمهِ‌ او عطر دم‌هاي‌ كسي‌ هست‌

زان‌ خم‌ به‌ عياري‌ چشيدن‌ مي‌تواند

چون‌ ذوق‌ مي، دارد كشيدن‌ مي‌تواند

خود معرفت‌ موقوف‌ پيمانه‌ است‌ گويي

وين‌ خاكدان‌ بيغوله‌ مي‌خانه‌ است‌ گويي‌

تقدير ميخانه‌ است‌ با مطرب‌ تنيدن‌

از ناي‌ شكر جستن‌ و از دف‌ شنيدن‌

و آن‌ ناي‌ را دم‌ مي‌دهد مطرب‌ كه‌ مستم‌

وز شور خود بر دف‌ زند سيلي‌ كه‌ هستم‌

اي‌ كاش‌ ما را رخصت‌ زير و بمي‌ بود

چون‌ ني‌ به‌ شرح‌ عشقبازيمان‌ دمي‌ بود

لكن‌ مرا استاد نايي‌ دف‌ تراشيد

ني‌ را نوازش‌ كرد و من‌ را دل‌ خراشيد

زان‌ زخم‌ها رنگ‌ فراموشي‌ است‌ با من‌

در نغمه‌ام‌ جاويد و خاموشي‌ است‌ با من‌

سهل‌ است‌ در غم‌ دم‌ فراموشي‌ پذيرد

در ياد نسيان‌ شعله‌ خاموشي‌ پذيرد

 


اشعار مذهبی 
شعر نخست:
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی!

بحر مروارید غم، گنجور مردستان، علی!

دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه

کِبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه

تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم؛ بر این فریبستان، علی!

شمع شب‌های دژم، ماه غریبستان، علی!

دیده بگشا! نقش انسان ماند با جامی تَهی

سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سَرو سَهی

زآ گهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!

تیره شد از بیش و کم آیینۀ هستان، علی!


 واژگان کلیدی: اشعار علی معلم دامغانی،نمونه شعر علی معلم دامغانی،مثنوی علی معلم دامعانی،غزل علی معلم دامغانی،غزلیات علی معلم دامغانی،غزل های علی معلم دامغانی،مثنویات علی معلم دامغانی،شاعر علی معلم دامغانی،سروده های علی معلم دامغانی،بهترین و زیباترین اشعار علی معلم دامغانی،گزیده سروده های علی معلم دامغانی،گلچین اشعار علی معلم دامغانی،گزینه اشعار علی معلم دامغانی،اشعار دینی علی معلم،شعر مذهبی علی معلم دامغانی،شعر سنتی علی معلم،شعر نو علی معلم.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*