قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار عسجدی مروزی

اشعار عسجدی مروزی

 

شعر نخست:

مها از روز خوبی شب برافکن

فغان و ناله در هر کشور افکن

کمند زلف دست افراز بگشای

سر گردنکشان در پا درافکن

هلاک جان هر بیچاره ای را

مسلسل جعد مشکین در برافکن

ز لب عنان را خوناب در دل انداز

ز بسته شوری اندر شکر افکن

چو جان عسجدی صید لبت گشت

کمند طره اندر دیگر افکن


شعر دوم:

(۱)

برخیز و برافروز هلا قبله ی زردشت

بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت

بس کس که ز زردشت بگردید و کنون باز

ناچار کند روی سوی قبله ی زردشت

من سرد نیایم که مرا ز آتش هجران

آتشکده گشته است دل و دیده چو چرخشت(۲)

گر دست به دل برنهم از سوختن دل

انگشت شود بی شک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت

آن کس که تو را کشت،تو را کشت و مرا زاد

وآنکس که مرا زاد،مرا زاد و تو را کشت


شعر سوم:

فغان ز دست ستم های گنبد دوار

فغان ز سلفلی و علوی و ثابت و سیار

چه اعتبار بر این اختران نامعلوم

چه اعتماد بر این روزگار ناهموار

جفای چرخ بسی دیده اند اهل هنر

از آن به هرزه شکایت نمی کنند احرار

دلا چو صورت حال زمانه می بینی

سزد اگر به در آیی ز پرده ی پندار

طمع مدار که با تو وفا کند دوران

که با کسی به فسون مهربان بگردد مار

کجا شدند بزرگان دین که می کردند

ز نوک خامه گهر بر سر زمانه نثار

کجا شدند حکیمان کاردان کریم

که بر لباس بقاشان نه پود بود نه تار

چرا ز پای درآمد درخت باغ هنر

به موسمی که ز سر تازه می شود اشجار

باز کار قیامت به قوت ایمان

بشوی روی طبیعت به آب اسغفار


شعر چهارم:

رباعی

هم ساده گلی،هم شکری،هم نمکی

بر برگ گل سرخ چیده نمکی

پیغمبر مصری به خوبی و مکی

من بوسه زنم،لب بمکم تو نمکی


شعر پنجم:

قصیده

(۳)

باران قطره قطره همی بارم ابروار

هر روز خیره خیره از این چشم سیل بار

زان قطره قطره،قطره باران شده خجل

زان خیره خیره،خیره دل من ز هجر یار

یاری که ذره ذره نماید مرا نظر

هجرانش باره باره به من برنهاد بار(۴)

زان ذره ذره،ذره چو کوه آیدم به دل

زان باره باره،باره به چشم آیدم غبار

دندانش دانه دانه، دُر است جانفزای

لب هایش پاره پاره،عقیق است آبدار

ز آن دانه دانه،دانه ی دُر یتیم زرد

ز آن پاره پاره،پاره ی یاقوت سرخ خار

حوری که تیره تیره بپوشد رخان روز

چونان که طره طره شود،طره بر عذار

ز آن تیره تیره،تیره شود نور آفتاب

ز آن طره طره،طره شود طره ی طرار؟(۵)

طره اش چو حلقه حلقه قطار از پس قطار

حلقه اش چو چشمه چشمه نور هدی قطار؟

ز آن حلقه حلقه،حلقه ی زنجیر شرمگین

ز آن چشمه چشمه،چشمه ی خورشید دردخوار

زلفینش نافه نافه گشاید نثار مشک

عارضش لاله لاله نماید فروغ نار

ز آن نافه نافه،نافه ی خوشبو با دریغ

ز آن لاله لاله،لاله ی خودروی بهار؟

سیم است بیضه بیضه بر  آن سیم سنگدل

ریحان دسته دسته بر آن طرف گل نگار

ز آن بیضه بیضه،بیضه ی کافور جفت خاک

ز آن دسته دسته،دسته ی سنبل به بوی خار

تیمار عقده عقده ای اندر دلم زده است

وز خواجه تحفه تحفه نشاط دل و قرار

ز آن عقده عقده،عقده ی ابروی تو مدام

ز آن تحفه تحفه،تحفه چنین مدح پایدار

دی خواجه تازه تازه بر الفاظ شعر من

ز آن گونه گونه نثر سمن کرد بر نثار

ز آن تازه تازه،تازه بهر شهر از او شکر

ز آن گونه گونه،گونه ی من چون گل بهار

از چرخ برخه برخه سعادت به جانش باد(۶)

از عرش جمله جمله ز احسان کردگار

ز آن برخه برخه،برخه ابر جام او ز سعد

ز آن جمله جمله،جمله مر او را ز بخت یار

همتش پایه پایه عزیز سزد بلند

گسترده سایه سایه از هر سویی هزار

ز آن پایه پایه،پایه گه خدمت ملوک

ز آن سایه سایه،سایه گه سجده ی کبار

دینار کیسه کیسه دهد اهل فضل را

دیبای سله سله برد طاقت ستار(۷)

ز آن کیسه کیسه،کیسه ی صراف عیب گیر

ز آن سله سله،سله پر از زر مستعار

از عطر حقه حقه،حقه دهد هر کسی عطا(۸)

از عود ریزه ریزه کم و بیش بر عیار

ز آن یار حلقه حلقه دهد عطر خلق را

چونان که تحفه تحفه دهد عود را کبار

دیدنش نوبه نوبه چو نو ماه گاه گاه

رفتنش گوشه گوشه کر آن کرده زی دیار

زین نوبه نوبه،نوبه خواهم شدن تباه

ز آن گوشه گوشه،گوشه ی جان و دلم فکار

دل گشته رخنه رخنه،رخنه شده عقل و دین مرا

ز ان توده توده،توده به دل بر غم نگار

آن یار حقه حقه دهد عطر خلق را

چونان که لخته لخته دهد مشک بار بار

ز آن حقه حقه،حقه ی سیماب زار اوست

ز آن لخته لخته،لخته ی ارزیر زیر و زار

از چرخ بهره بهره طرب باد خواجه را

وز خلق شهره شهره بناهاش یادگار

ز ان بهره بهره،بهره رسید به ما نعم

ز آن شهره شهره،شهره ی ایام شهریار

تا هست سوره سوره کتاب خدای را

وز علم نکته نکته به هر سوره آشکار

ز آن سوره سوره،سوره ی محترش بادخور

ز آن نکته نکته،نکته ی بهترش غمگسار

تا هست خامه خامه به هر بادیه ز ریگ(۹)

وز بادیه عیبه عیبه به هر نقش بی شمار


واژگان دشوار:۱- در برخی از منابع،این شعر به نام سنایی غزنوی ثبت شده است. ۲- چرخشت:چرخ یا حوضی که انگور را در آن ریزند و آن را لگدکوب کنند تا آب انگور به دست آید. ۳-این شعر دارای آرایه ی تکریر است. ۴-باره:دفعه،مرتبه. ۵-طره:موی،موی صف کرده به پیشانی. ۶- برخه:پاره ای از چیزی،جزیی از چیزی. ۷-سله:زنبیل یا سبدی که اشیا در ان گذارند،سبدی که مارگیران در آن مار گذارند،سبد،زنبیل،ظرفی که از شاخه های نازک درخت می بافند. ۸-حقه:ظرف کوچکی که در آن جواهر یا اشیای دیگر گذارند،قوطی. ۹-خامه:توده،توده ی چیزی.


واژگان کلیدی: ابونظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی،اشعار عسجدی مروزی،نمونه شعر عسجدی مروزی،شاعر عسجدی مروزی،شعرهای عسجدی مروزی،شعری از عسجدی مروزی،یک شعر از عسجدی مروزی،غزل عسجدی مروزی،غزلیات عسجدی مروزی،غزل های عسجدی مروزی،غزلی از عسجدی مروزی،قصیده عسجدی مروزی،رباعیات عسجدی مروزی،قصاید عسجدی مروزی،قصیده ها و چکامه عسجدی مروزی،گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین اشعار عسجدی مروزی،اشعاری از دیوان عسجدی مروزی،اثری از آثار عسجدی مروزی،شرح لغات سخت دیوان عسجدی مروزی،شرح و توضیح شعرهای عسجدی مروزی،شاعر قرن چهارم و پنجم هجری قمری،شاعر سده چهار و پنج،معنی کلمه های فارسی قدیم در سروده های عسجدی مروزی،عسجدي مروزي.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code