قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار شاپور جورکش

اشعار شاپور جورکش

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست:
سلام ای واپسین سپیده‌ی رستاخیز که به قلعه می‌خوانی‌ام
واژه!

ای «به یادگار نوشتم» جا مانده بر قلعه‌ی کهن

ای شعر که به خویش‌ام می‌خوانی تا شکلکی دوباره شوم

خنج خراشه‌ای بر ناخونِ خراشه‌ای دیگر

فرسوده‌ی باد بر دیواره‌ی ساروج و سنگ دژ

جبران نور، جبران نو

خنکائی  بر سوز تشان درون بیرون‌ماندگانی دیگر

که می‌خواستند زمین را وسعت دهند

قلعه را دوباره بسازند؛

آفرینه‌ی خود و خودآیان را خمیره دیگر کنند.

سلام ای تندیسناتوانی ما بر تارک عمارت اجدادی

اینک قلعه‌ی خودی‌پذیر و دیگری‌ستیز در برهوت بی‌آبان!

اینک میهمانخانه‌ی مردمکش که در بیرونی‌اش جامه‌داران و

شروه‌خوان می‌موییم

در می‌زنیم

سیمان‌ها و سنگش را سر می‌کوبیم

در سوز بادیه فریاد می‌کشیم که ما آمدیم

در زدیم، بسته بود.

سر کوفتیم

و تنها صدا…

صدا که می‌شنیدیم چررق استخوان مرده‌گان و سوارانی بود

که آمده بودند و در کوفته بودند

و حالا سرزده از خاک

گرد ما رقصان

به دامان ما می‌آویختند ختمی‌هاشان را

و یادگارشان بر دیواره‌ی باد- فرسوده قلعه

هنوز خوانا بود

ما آمدیم در زدیم، در زدیم و صدایی نبود

جز هماهم ارواح، در انجماد برهوت

و قهقه هایی از درون که

در بادیه می‌رفت

و باز می‌گشت.


شعر دوم:

شب بخير

ماه خفته و ستاره ها

گوييا به كوچ رفته اند

شهر بي صداست

يك دوجا

روشناي چند پنجره

هاي هوي باد و

گاه گاه

جير جير چند زنجره

دانه هاي روي بام را

كبوتران

خورده اند و رفته اند

آه

روز وشب  براي من چه فرق مي كند

من كه قصّه هاي بامدادي دلم

گوييا سرآمده

ماه من

اي سلام بي بديل

بي تو بوسه و سلام

از لبان دختران قصّه هام

پاكشيده  رفته اند

چه بگويمت

گفتمت هزاربار آنچه گفتني است

آشيان بي پرنده هم

مثل آن پرنده ي بي آشيانه  رفتني است

باغ ساكت است

عطرياس و بوي نسترن

سرخوشم نمي كنند

من كه لحظه هاي زندگيم

چون كبوتران بي قرار

باتو پركشيده

تا ديار دور دست  رفته اند

اسم شب چه بود

فال هفته ام چه گفت

شب بخير

يادگار بهترين سال ها و ماه ها  و هفته ام

شب بخير

گنج ساليان عمر رفته ام


شعر سوم:

دلالت پرنده

بخوان مرا بخوان

بخوان سبز هوش

بگذار آوای پریشان نایم را

سی مرغ بسرایند

مجنون آوارگی هایم را همزاد!

از آرواره های سگان پس بگیر

تا به خود بآیند یاخته ها

با عقل سرخ دلت پرواز کن

بسوز در حریق سبز جان خویش

بکاه

عریان شو!

در لحظه های هزار ساله

بر افروز بر خاک

بی نگاه و نیلوفر


واژگان کلیدی: اشعار شاپور جور کش،شاپور جورکش،نمونه شعر شاپور جور کش،شعرهای  شعر شاپور جور کش،شعری از شاپور جور کش،یک شعر از شاپور جور کش،شعر نو شاپور جورکش.

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*