اشعار سید محمود فرخ خراسانی

 

شعر نخست:

چه بهاری است که یک لاله به گلزاری نیست

خرم از سبزه نوخواسته کهساری نیست

 آهو و کبک خرامنده به دشتی نبود

بلبل و قمری خواننده به گلزاری نیست

 نشنوی نغمه ای از نغمه سرایان چمن

بانگی ار هست جز از مرغ گرفتاری نیست

 عاشقی بیدل و آشفته نبینی در شهر

درخور عشق چو نیکو نگری یاری نیست

 عاشق ار هست به جز رند نظر بازی نیست

دلبر ار هست به جز ترک ستمکاری نیست

 داد جان ((فرخ)) و نامدش طبیبی بر سر

خوشدل از غم دل غمدیده و غمخواری نیست

 


شعر دوم،مخمس تضمینی

تضمین غزل سعدی شیرازی

خدا جز تو گرم دلبر و دلداری هست

یا بتان را به برم قیمت و مقداری هست

یا که در خانه دل غیر تو دیاری هست

((مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست))

همه دانند که غیر از تو مرا یاری نیست

همچو من در خم زلف تو گرفتاری نیست

گر دلی هست مرا غیر تو دلداری نیست

((گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهند کاری هست))

از همه لاله رخان من به تو دلدادم و بس

من به دیدار تو در هر دو جهان شادم و بس

گر خرابم ز توام هم ز تو آبادم و بس

((به کمند سر زلفت نه من و افتادم و بس

که بهر حلقه زلف تو گرفتاری هست))

گفته جور و جفا من به تو دیگر نکنم

وعده وصل بمن دادی و باور نکنم

من هم از لطف تو با غیر گله سر نکنم

((صبر بر جور رقیبت چکنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست))

ای خوش آن صید که در خمّ کمند تو بود

زهی آزاده اسیری که به بند تو بود

خرم آن دل که گرفتار و نژند تو بود

((من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست))

یا خود از لطف بنه پا بسرایم روزی

یا بده اذن به کویت به سرآیم روزی

تا حدیث غم عشقت بسرایم روزی

((من ازین دلق مرقع بدر آیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست))

“فرخ” از خرمیت طبع به رضوان ماند

سخنت چون سخن شیخ غزل خوان ماند

وین حدیث تو و عشق تو بدان سان ماند

((عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر سر هر بازاری هست))


شعر سوم:

سر عشق ای دل مپرس از جان که جان نامحرم است

بر زبان ناور که در سرها زبان نا محرم است

خلوت دل را مکان باید ورای لا مکان

کاندرین خلوت همه کون و مکان نامحرم است

راز دل با قاصد جانان مگو زنهار نیز

با قلم منویس کاین بیگانه آن نامحرم است

در خرابات مغان مست ار نه ای داخل مشو

هوشیار اندر خرابات مغان نامحرم است

پاک دل باید شدن زین آستان عشق پاک

که دل ناپاک در این آستان نامحرم است

محرم دلهای ما دیوانگان ؛ دیوانگیست

عقل و دانش در دل ما عاشقان نامحرم است

گریه و افغان ز هجر او مکن فرخ که هست

گریه در این راه غماز و فغان نامحرم است


شعر چهارم:

زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند

من نه آن صیدم که با این دام نخجیرم کنند

روح من یاغی است با این بی حقیقت زاهدی

 ز از حقیقت قوه ای باید که تدبیرم کنند

حرف مفتی پیش من جز حرف مفتی بیش نیست

 فاش گویم هر چه میخواهند تکفیرم کنند

با فقیهان دارم آهنگ جدل ترسم ز آنک

 چونکه در منطق فرو مانند تعذیرم کنند

هیچ ندهم گوش هرگز بر فسون واعظان

 چون نیم احمق که تا این قوم تسخیرم کنند

ناصحان غیر مشفق زان کشندم سوی شیخ

 تا بدین تقریب دور از حضرت پیرم کنند

آیتی از عشقم و فارغ ز کفر و دین ولی

 کافر و مسلم بمیل خویش تفسیرم کنند

در بهای ساغری بخشم متاع کفر و دین

گر چه یاران منع ازین اسراف و تبذیرم کنند

شورها دارم بسر ” فرخ ” که گر عنوان کنم

 ابلهان دیوانه خوانند و به زنجیرم کنند


  واژگان کلیدی: اشعار فرخ خراسانی،نمونه شعر فرخ خراسانی،شاعر فرخ خراسانی،شعرهای فرخ خراسانی،شعری از فرخ خراسانی،یک شعر از فرخ خراسانی،غزل فرخ خراسانی،غزلیات فرخ خراسانی،غزل های فرخ خراسانی،اشعار عاشقانه فرخ خراسانی.

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها