اشعار خلیل ذکاوت

اشعار خلیل ذکاوت
5 (100%) 2 votes

 

شعر نخست :

دیدنت با همه ی دوری و دیری تازه است

تو هر آنگاه که ما را بپذیری تازه است

عشق در فصل جوانی هوسی پاییزی است

میوه ی عشق به هنگامه ی پیری تازه است

پیرها گاه چنان معرکه ای می گیرند

که به چشم هوس آن معرکه گیری تازه است

با قد خم شده از پا ننشستن غوغاست

در دل حادثه این گونه دلیری تازه است

دوری از دیده و دل ها همه در دست تواند

در جهان جان تو این رسم امیری تازه است

کهنگی های زمین دل زدگی های زمان

با تو ای تازه ی جادوی اثیری تازه است

با تو این بندگی صاف و صمیمی زیباست

با تو این زندگی نان و پنیری تازه است

با همه دم خورم و از همه ی دنیا سیر

آن همه خوردنی و این همه سیری تازه است

عمر من صرف دلی شد که دم دستم نیست

در جهان فقری از این دست فقیری تازه است

ای بسا زندگی سبز که با زردی مرد

با دل آبی اگر سبز بمیری تازه است

تا دم مردنم ای کاش رهایم نکنی

داغ جان دادن در کنج اسیری تازه است

امشب از خلوت خود عکس تو را می گیرم

ماه از آب گل آلود بگیری تازه است

آسمان بر دلم امشب به چه نازی خفته

خفتن عرش روی فرش حصیری تازه است

سینه ام مثل تنور گلی دهکده داغ

نفسم مثل بوی نان فطیری تازه است

پیش از این گریه ات ای دل غزلی کوچک بود

چاپ لبخند تو در قطع وزیری تازه است

گاهی ای دورترین دیر دلم را بپذیر

که تو هرگاه دلی را بپذیری تازه است


شعر دوم :

دودلم اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود

با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی

خوش تر آنست من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصـه درد به امّیـد دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد

که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

این دو را باز همینطور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامی است

بـاز حتی اگـر از سوگ و عزا بنویسـم

با تو از حرکت دستم برکت مـی بارد

فرق هم نیست چه نفرین،چه دعا بنویسم

از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشای

تا در آن منظـره ی روح گشا بنویسم

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند

غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد

گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم


شعر سوم :

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم که فردایی  نه خیلی دیر و دور

مهربانی، حاکم کل مناطق می شود

هم، زمان سهمیه ی دل های دل تنگ و صبور

هم، زمین ارثیه ی جانهای لایق می شود

قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی است

هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود

با صداقت، آسمان سهمی برابر می دهد

با عدالت، خاک تقسیم خلایق می شود

عقل هم با عشق، یک جوری توافق می کند

عشق هم با عقل، یک نوعی موافق می شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد، عیب نیست

گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!

صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست

فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود

دست کم، یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟

می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی است

آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود


واژگان کلیدی : اشعار خلیل ذکاوت،نمونه شعر خلیل ذکاوت،شاعر خلیل ذکاوت،شعرهای خلیل ذکاوت،شعری از خلیل ذکاوت،یک شعر از خلیل ذکاوت،غزل خلیل ذکاوت،غزلیات خلیل ذکاوت،غزل های خلیل ذکاوت،غزلی از خلیل ذکاوت،خليل ذكاوت.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0