قالب وردپرس افزونه وردپرس

اشعار جان لنون

اشعار جان لنون
5 (100%) 1 رای

 

شعر نخست:

تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست

آسان است اگر تلاش کنی 

و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست 

بر بالای سرمان تنها آسمان است 

تصور کن همه انسان‌ها 

برای امروز زندگی مي‌کنند .

تصور کن هيچ کشوری نيست 

تصورش سخت نيست 

هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست 

چنان که مذهبی وجود ندارد 

تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی مي‌کنند 

شايد بگويی من رؤيا مي‌بينم 

اما من تنها نيستم 

من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی 

و جهان يکی شود 

تصور کن مالکيتی وجود ندارد 

تعجب مي‌کنم اگر بتوانی 

نيازی به حرص يا گرسنگی نيست ،

برادری بشر. 

تصور کن همه مردم 

زمين را با يکديگر قسمت مي‌کنند

شايد بگويی من رؤيا مي‌بينم 

اما من تنها نيستم 

من اميدوار روزی هستم که تو به ما بپيوندی 

و جهان يکی شود 


شعر دوم:

ترانه ی خدا

 “خداوند” مفهومی است که در آن

وسعت دردهای خود را می سنجیم .

دوباره تکرار می کنم !

“خداوند” مفهومی است که در آن

وسعت دردهای خود را می سنجیم .

من به معجزه ایمان ندارم

من به آی چینگ ( کتاب مقدس چینی ها ) اعتقاد ندارم .

من به کتاب مقدس ( انجیل ) اعتقاد ندارم .

من به تورات اعتقاد ندارم .

من به هیتلر ایمان ندارم .

من به مسیح ایمان ندارم .

من کِنِدی را هم قبول ندارم .

من به بودا نیز اعتقادی ندارم .

من به مانترا ( احضار روح ) ایمان ندارم .

من به گیتا (کتاب مقدس آیین هندو ) ایمان ندارم .

من به یوگا  اعتقادی ندارم .

من به پادشاهان بی اعتقادم .

من به الویس (الویس پریسلی) اعتقادی ندارم .

من به زیمرمن ( معروف به باب دیلان خواننده و شاعر معروف امریکایی ) ایمان ندارم .

من حتی به گروه بیتلز اعتقادی ندارم .

من فقط به خودم ایمان دارم .

به یوکو ( همسر جان ) و خودم .

و این ها حقیقت است .

برای من رویا به انتها رسیدِ

چی می تونم بگم؟

دیگه خواب و رویا کافیه

تا دیروز

من غرق در رویا بودم ،

اما امروز انگار تازه متولد شده ام

تا دیروز، موجود بی فکری بودم

اما امروز، من جان هستم

آره دوستای خوبم

شما هم کافیه از خواب و رویا بیدار بشین .


شعر سوم:

زیر و بالایمان

چه می‌شد اگر

زمین باشد و

آسمان

نه از بهشت، سخنی بر لب

نه از دوزخ، هراسی در دل

دشوار نمی‌نماید

انگاره‌ای چنین

زیستن آدمی

برای دمی

در بر همدمی

دورادور سرزمین‌هامان

چه می‌شد اگر

کمربندی از خشم و نفرت نباشد

که هیچ چیز

نه بایسته‌ی جان ستاندن باشد

نه شایسته‌ی جان سپردن

نه دُشباوری ددزاده

نه کژآیینی تباهنده

دشوار نمی‌نماید

انگاره‌ای چنین

زیستنی یکسر

سازش و

آرَمِش

چنین شاید که

باد‌سار و پنداره‌باف

دانی‌ام

من اما

بیتا و تنها نیستم

روزی شاید

که تو هم

از ما شوی

با ما شوی

تو را

این چنین انگاره‌ها

من آرزومندم

زیستن در جهانی

یکسر هماواز

پویای نشیب و جویای فراز

بی‌ رمز و راز!

دستان‌مان

چه می‌شد اگر

آزآلوده نبود و

این‌سان

نامردمانه

چه می‌شد اگر

انگاره‌ای این‌چنین‌مان

در توان بود؟

زیستن

به سان انسان

برادرسان و یکسان

کاری است کارستان!

انگاره کن!

آری تو انگاره کن!

زیستن‌ات را

در جهانی

یکسر هماهنگ

سرشته با چکامه و آهنگ

بی‌نیرنگ

چه می‌شد اگر…؟

چه می‌شد اگر…؟


واژگان کلیدی: اشعار جان لنون،نمونه شعر جان لنون،شاعر جان لنون،شعرهای جان لنون،شعری از جان لنون،یک شعر از جان لنون،شعری از جان لنون،شعرهای ترجمه شده به فارسی جان لنون،اشعار برگردان به پارسی جان لنون،جان وینستون لنون آمریکایی،موسیقی دان خواننده ترانه سرا آمریکایی.

John Winston Lennon،poems،quotes

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*