قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار تورج نگهبان

اشعار تورج نگهبان

 

شعر نخست:

یاران ز چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن  نادِمکان از سر اندیشه ندیدند
کاین بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
کان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
وآن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ما را بگشودند
اندوه، که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
وآن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ما را بگشودند
اندوه، که بر دوست ره خانه ببستن

شعر دوم:

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم

بگذشته در آتش همچون روزم

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم 

چون شمعی تا سحر بسوزم

 بگذار ای بی خبر بسوزم ، 

چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم 

بگذر و با دل شکسته بگذارم

 دیگر ای مه به حال خسته بگذارم 

بگذر و با دل شکسته بگذارم

بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی 

بی پروا در کنار من نسوزی

 همچون شمعی به تیره شب ها

می دانی عشق ما ثمر ندارد 

غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد

بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم

بگذشته در آتش همچون روزم

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

 


شعر سوم:

سوزم از آتش جدایی ای امید دلم کجایی

شب به یاد تو گذشت و سپیده ی سحردمیده

چشم من بوده به راهت ولی نخفته تا سپیده

سوزم از آتش جدایی ای امید دلم کجایی

دمی با من نمانده، می گذری

به سوز دل نشانده، می گذری

نگاهم را نمی دیدی که موج آرزوها بود

اگر رازم نپرسیدی نگاه من که گویا بود

سوزم از آتش جدایی ای امید دلم کجایی

سوزان شرری ز نگه زده ای تو به جان

دیگر شده این دل من همه، سوز نهان

همره دل رفته ای از آشیانم نازنینا خدا نگهدار

همچو امید از بر من رفته ای آفرینا خدا نگهدار

سوزم از آتش جدایی ای امید دلم کجایی

سوزم از آتش جدایی ای امید دلم کجایی


شعر چهارم:

غم که با شادی هم آغوشی نداره،

گریه کن، گریه که خاموشی می آره

بذار امشب نکنم اشکهام رو پنهون،

کی می گه مستی فراموشی می آره؟

دل سرد سرده، همه رنج و درده،

چشمهام یه دریاست، بس که گریه کرده

حالا که توی ابر چشمهام،بارون غم نهفته

توی شوره زار قلبم، گل های غم شکفته

بازم می خواد چشمهای من، مروارید بارون کنه

غم تا می آد به خونمون، شهر رو چراغون کنه

آسمون قلب مرا، ابرای غم گرفته،

گریه پنهونی، مگه دردهام رو درمون کنه

دل سرد سرده، همه رنج و درده،

چشمهام یه دریاست، بس که گریه کرده

غم که با شادی، هم آغوشی نداره،

گریه کن، گریه که خاموشی می آره

بذار امشب، نکنم اشکهام رو پنهون،

کی می گه، مستی فراموشی می آره

دل سرد سرده، همه رنج و درده،

چشمهام یه دریاست، بس که گریه کرده


واژگان کلیدی: اشعار تورج نگهبان،نمونه شعر تورج نگهبان،غزل تورج نگهبان،غزلیات تورج نگهبان،غزل های تورج نگهبان،شعرهای تورج نگهبان،شاعر تورج نگهبان،شعری از تورج نگهبان،یک شعر از تورج نگهبان،سروده های تورج نگهبان،شعر نو تورج نگهبان،ترانه های تورج نگهبان،شعر سنتی تورج نگهبان،ترانه های تورج نگهبان،تصنیف تورج نگهبان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code