قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار بابافغانی شیرازی

اشعار بابافغانی شیرازی

اشعار بابافغانی شیرازی
5 (100%) 1 رای

 

شعر نخست:

پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکی است

حال آسوده و دردِ جگرِ چاک یکی است

برگ عیش دگران روز به روز افزون است

خرمن سوخته ماست که با خاک یکی است

در گلستان جهانم اثر عیش نماند

همچنان به که گلشن با خس و خاشاک یکی است

ماکه از خویش گذشتیم چه هجران چه وصال

مردن و زیستن مردم بی باک یکی است

آنچنانم که جفای تو ندانم ز وفا

زهر پیش من دیوانه و تریاک یکی است

صدق ما با تو درست است چو آیینه و آب

عاشقان را دل صاف و نظر پاک یکی است

راحت و رنج ((فغانی)) ز خیال من و توست

راست بین باش که نیک و بد افلاک یکی است


شعر دوم:

خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست

بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست

کامی نیافت از تو دل نامراد من

جایی که نامرادی عشق است کام نیست

 ماییم و نیمه شب و ناله ی سحر

اهل فراق را طلب صبح و شام نیست

 گاهی صبا به بوی تو جان بخشدم ولی

افسوس کاین نسیم عنایت مدام نیست

 هرجا که هست جای تو در چشم روشنست

بنشین که آفتاب بدین احترام نیست

 تا صبح مگوی پند که گفتار تلخ تو

چون گفتگوی ساقی شیرین کلام نیست

 


شعر سوم:

نوروز علم برزد و گل در چمن آمد

خورشید سفر کرده من در وطن آمد

مرغی که زهجران گلی داشت ملالی

در باغ به نظاره سرو چمن آمد

یعقوب جوان شد ز صبا من شدم آتش

آن بوی دگر بود کزان پیراهن آمد

همراه صبا بوی مسیحا نفسی بود

زان بوی دل مرده من با سخن آمد


:شعر چهارم

یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟

غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست؟

ماه من روشنی دیده ی بیدار من است

یارب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست؟

نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست؟

شد گرفتار ((فغانی))به کمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست

 


شعر پنجم:

بس تازه و تری، چمن آرای کیستی؟

نخل امید و شاخ تمنّای کیستی؟

روز آفتاب روزن و بام که میشوی؟

شبها چراغ خلوت تنهای کیستی؟

رنگت چو بوی دلکش و بویت چو روی خوش

حوری سرشت من، گل رعنای کیستی؟

گل این وفا ندارد و گلزار این صفا

ای لاله ی غریب ز صحرای کیستی؟

 حالی ز غنچه ی دل ما بازکن گره

در انتظار  وعده ی فردای کیستی؟

چون من به بند عشق تو صد ماهرو اسیر

تو زلف تاب داده به سودای کیستی؟

بزمی پر از پری ست ((فغانی)) تو در میان

دیوانه ی  کدامی و شیدای کیستی؟

 


شعر ششم:

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود

به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود

کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی

گذشت آن هم که این دیوانه را آرامگاهی بود

به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است

که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود

فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش

نگفت آن بی وفا کان آدمی یا برگ کاهی بود

((فغانی)) از سموم هجر در دشت فنا افتاد

نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود


شعر هفتم:

 

شب ها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید

یک شب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت

روزی دل سرگشته ام روی دلارامی ندید

 نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوخته

پروانه ی شمعی نشد داغ گل اندامی ندید

 می خواست عشق جانستان قتل یکی از عاشقان

از من زبون تر در جهان رسوا و بدنامی ندید

 عمریست کاین دلبستگی دارد ((فغانی)) با بتان

هرگز گشاد کار خود از حلقه ی دامی ندید

 


شعر هشتم:

 شکسته شد دل و شاد است جان خسته ی ما

که یار نیست جدا از دل شکسته ی ما

چو روز حشر بر آریم سر ز خواب اجل

به روی دوست شود باز چشم بسته ی ما

نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع

بود که شعله کشد آتش نشسته ی ما

رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال؟

که آرمیده شود چشم خواب جسته ی ما

گذشت کوکبه ی صبح وصل و منتظریم

که باز جلوه کند طالع خجسته ی ما

هزار دسته ی گل بسته شد به خون جگر

نظر نکرد به گل های دسته دسته ی ما


شعر نهم:

چه باشد عاشقی؟خود را به غمها مبتلا کردن

به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن

 چه حاصل زین همه افسانه ی مهر و وفا یارب

چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن

 اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش

هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن

 من و دردی بروی درد و داغی بر سر راهی

که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن

 به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده

اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن

 ((فغانی)) کمترین بازی است در عشق نکو رویان

جفا از بی وفایان دیدن و نامش وفا کردن

 


شعر دهم:

کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یار

نامرادانیم ما را با مراد دل چکار؟

گر نمیچینم گل شادی خوشم با خار غم

زانکه من دیوانه ام گل ار نمیدانم ز خار

زار می سوزد دلم منع من از زاری مکن

تا بگریم بر دل پر آتش خود زار زار


شعر یازدهم:

ای دل بیا که نوبت هستی گذشته است

وقت نشاط و باده پرستی گذشته است

از آب زندگی چه حکایت کند کسی؟

با دلشکسته ای که ز هستی گذشته است

خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن

کار من از بلندی و پستی گذشته است

دارم چنان خیال که بشکسته ای دلم

ورهم شکست چون تو شکستی گذشته است

بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمار

کاین یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است

هم در شرابخانه ((فغانی))  خراب به

کارش چو از خرابی و مستی گذشته است


شعر دوازدهم:

به بستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش

به این بهانه مگر آرمت به خانه ی خویش

بسی شب است که در انتظار مقدم تو

چراغ دیده نهادم بر آستانه ی خویش

حسود تنگ نظر گو به داغ غصه بسوز

که هست خاتم مقصود بر نشانه ی خویش

کلید گنج سادت به دست شاه وشیست

که بر فقیر نبندد در خزانه ی خویش

نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن

چرا که برده ام از یاد آشیانه ی خویش

مرو که سوز ((فغانی))بگیردت دامن

سحر که یاد کند مجلس شبانه ی خویش


شعر سیزدهم:

یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟

غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست؟

ماه من روشنی دیده ی بیدار منست

یارب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست؟

نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست؟

شد گرفتار ((فغانی)) به کمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست


 واژگان کلیدی: اشعار بابا فغانی شیرازی،اشعار بابافغانی شیرازی،نمونه شعر بابا فغانی شیرازی،شعری از بابا فغانی شیرازی،یک شعر از بابا فغانی شیرازی،شعری از بابا فغانی شیرازی،شاعر بابا  فغانی شیرازی،شعر های بابا فغانی شیرازی،غزل بابا فغانی شیرازی،غزلیات بابا فغانی شیرازی،غزل های بابا فغانی شیرازی،غزلی از بابا فغانی شیرازی،غزل ناتمام بابا فغانی شیرازی،اشعار عاشقانه بابا فغانی شیرازی،گلچین زیباترین و بهترین اشعار بابافغانی شیرازی،گزیده اشعار بابافغانی شیرازی،شعری از دیوان بابافغانی شیازی،اشعار ناب بابافغانی شیرازی.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*