تومان۱۰۰,۰۰۰

تومان۶۸۰,۰۰۰

تومان۱۱۰,۰۰۰

تومان۲۴۰,۰۰۰

تومان۱۳۰,۰۰۰

تومان۱۷۰,۰۰۰

روان پرورد صحبت دوستان

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 9

روان پرورد صحبت دوستان

در ایام گل خاصه در بوستان

به فصلی چنین اتفاقا شبی

که هر گل درخشید چون کوکبی

به باغی چو فردوسم افتاد راه

فروزان چراغ گل و شمع ماه

در آن دلگشا باغ مینوسرشت

یکی محفل آراسته چون بهشت

نشسته در آن محفل آزادگان

ملک سیرتان، آدمی زادگان

زمین بوسه دادم شدم جبهه سای

به عرض سلام ایستادم به پای

حریفان مرا دیده برخاستند

به رویم ز نو بزمی آراستند

گرفتند یک یک مرا در کنار

تو گویی کشیدندیم انتظار

شدم تا نشینم به صف نعال

ز هر جانبم خاست بانگ تعال

فزودند از احترامم به قدر

نمودند چون دل مقامم به صدر

ز هر سو بسی داستانها گذشت

بسی داستان بر زبانها گذشت

یکی جست راز سپهر برین

یکی از جهان وز جهان آفرین

ز کیفیت خلق عالم بسی

سخن گفت در انجمن هر کسی

من اندیشه ی کار خود داشتم

سراسر سخن قصه پنداشتم

یکی گفت با من که: ای همنفس

چرا بوستان را شماری قفس؟

کنون کز گل آمد زمین حله پوش

ز هر مرغی آوازی آمد به گوش

شد از چهره ی گل ز اندام سرو

نواسنج بلبل، غزلخوان تذرو

به هر گوشه زین باغ روحانیان

فگندند بس گفتگو در میان

تو کز باغ دانش کهن بلبلی

به دل خارها داری از هر گلی

چرا همدم دوستان نیستی؟

مگر مرغ این بوستان نیستی؟

بگو با حریفان نیکو نهاد

کز اوضاع گیتی چه داری به یاد؟

که این قبه ی نیلگون آفرید؟

که بود آفریننده؟ چون آفرید؟

بساط زمین، از چه آراستند؟

ز آرایش آن، چه میخواستند؟

بهار و خزان اندرین باغ چیست؟

خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟

چرا رنگ این باغ چون ریختند

گل و خار را در هم آمیختند؟

چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟

چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟

همه کس گل از باغ چیند بسی

چرا باغبان را نبیند کسی؟

سخنگو، سخن چون به اینجا کشاند

مرا از ثری تا ثریا کشاند

به او گفتم: ای یار دمساز من

بلند است این پرده ز آواز من

به آهنگ دیگر مرا دستگیر

ازین، اندکی نغمه را پست گیر

توانم مگر من هم ای هم نفس

برآرم سری از شکاف قفس

سراسر به گوش تو گویم نهفت

ز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت

زبان بست، مرغ از نوایی که داشت

فروتر پرید از هوایی که داشت

دگرها که بودند از اهل هوش

همه بسته لبها، گشادند گوش

تهی دیدم از غیر چون انجمن

چنین بر لب آمد ز غیبم سخن

که راز جهان یکسر آمد نهان

جز این کآفریننده دارد جهان

چرا کاندرین مجلس دلپسند

ندید است کس نقش بی نقشبند

وگر گویی از زادن این در گشاد

نخستین پدر بازگو از چه زاد؟

خرد را به یکتاییش نیست شک

که کار دو صانع گر آید ز یک

به انباز آن یک ندارد نیاز

که باشد به نیروی خود کارساز

وگر این کند آنچه آن یک نکرد

برو، گرد معبود عاجز مگرد

بلی، روستا هم ندارد شکی

که سلطان شهر از دو بهتر یکی

وگر بازپرسی ز نادیدنش

که نادیده نتوان پرستیدنش

نبینی که از کلک صورت نگار

بسا نغز پیکر که شد آشکار

بود گر چه هر چهره را دیده باز

نیارند نقاش را دید، باز

جهان را دهد روشنی آفتاب

ولی چشم خفاش را نیست تاب

توانا و دانا و آمرزگار

که آمرزد آن را که بیند فگار

بود علم و حکمت سزاوار او

که جای سخن نیست در کار او

درین گر کسی گفتگو میکند

چرا خود نکرد آنچه او میکند؟

وز این مجلس خاص کآراستید

حکایت ز چون کرد او خواستید

چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسی

حدیث بزرگان شنیدم بسی

ولی آنچه گفتند ارباب هش

به این نغز تحقیقم افتاد خوش

که جان آفرین کآن نگهدار ماست

به ما چون شناسایی خویش خواست

نخستین یکی گوهر تابناک

برآورد از غیب، از غیب پاک

نه بایع در آنجا و نه مشتری

که نامش نگارم در انگشتری

به عین عنایت به وی بنگرید

خرد نام کردش خود از خود خرید

به آب آن دُر یکدانه بس عشق باخت

سرانجامش، از برق هیبت گداخت

شد آب آن دُر ناب، صافی زلای

به موج آمد آن قطره ی بحرزای

به هم بست از آن آب نه دایره

به شوق از ازل تا ابد سایره

یکی چون دل عارف از نفس پاک

دگر یک پر از گوهر تابناک

وز آن یک به یک هفت بحر نگون

حبابی برانگیخت سیمابگون

چو کیوان در ایوان هفتم خزید

ز کین آوری لب به دندان گزید

چو عباسیانش، سلب قیرگون

به ویرانی خان و مان رهنمون

مهین داور کشور دار و گیر

زمین پرور کشت دهقان پیر

غبار رخ پشم پوشان از او

خمار سر دُرد نوشان از او

به قصر ششم شد چو برجیس چست

سیاهی ز دامان کیوان بشست

هر آن عقده کو بست، این برگشود

هر آن خار کو کشت، این بر درود

از او جسته امید دل راستان

سعادت، غلامیش بر آستان

نیفگنده کس بر جبین چین از او

همه رونق دین و آیین از او

چو بهرام در قصر پنجم نشست

ز تیغش هراسی بر انجم نشست

ازو دست دزدان به یغما دراز

وزو رهزنان را سر ترکتاز

رخش ز اتش خشم افروخته

چو برق آتشش کشت ها سوخته

هم افزوده طغیان کاووس از او

هم آلوده دامان ناموس از او

چو در منظر چارم آسود مهر

برافراخت رایت، برافروخت چهر

ز هر شهر، کو روی کردی نهان

شدی تیره در چشم مردم جهان

به هر خطه، کافروختی او چراغ

ز دیدار هم کردی اهلش سراغ

شهان راهمه بخت فیروز از او

ز هم امتیاز شب و روز از او

چو ناهید شد شمع سیّم سرای

دل عالمی گشت شادی گرای

فشاند آب بر هر چه بهرام سوخت

هر آن پرده کو بر درید، این بدوخت

عروسان ازو در فریبندگی

وز آن جامه را داده زیبندگی

همه طالع حسن مسعود از او

همه سازش و سوزش عود از او

رواق دوم گشت چون جای تیر

به لوح قضا شد قلمزن دبیر

ازو کودکان پیش آموزگار

کمر بسته در مکتب روزگار

به کسب، هنر، مجلسی ساخته

حساب همه کار پرداخته

ورق خوانی رازدانان ازو

زبان دانی بی زبانان از او

چو مه شد برین طاق دامن کشان

ز مهرش به تن خلعت زرفشان

گه افزود و گه کاست او را جمال

گهی بدر بنمود و گاهی هلال

گهی رو، گه ابرو نمودی ز ناز

بدستی سپر ساز و شمشیر باز

پذیرفته سامان، همه کار ازو

همه کار را گرم بازار ازو

به حکمش چو افلاک سر برکشید

به هر یک ده و دو خط اندر کشید

به هر بهره نقشی مناسب فتاد

مهندس به هر نقش نامی نهاد

هم از مهر خود داد پیوندشان

هم از شوق در گردش افگندشان

شد از گردش چرخ آتش پدید

ز زیر فلک شعله بالا کشید

ز جنبیدن آتش خانه سوز

برآمد هوایی چو ابر تموز

چو جنبش هوا را به مسکن کشاند

هوا آب روشن ز دامن فشاند

عیان شد به جنبش از آن آب کف

خلف ماند از آن خاک نعم الخلف

گرفتند هر یک به جایی قرار

فروغ و نسیم و زلال و غبار

به اندازه آمیزشی دادشان

به هم سازگاری خوش افتادشان

از آن چار گوهر که در هم سرشت

جهانی شد آراسته چون بهشت

ز نزهتگه خاک چون نُه فلک

به طاعت کمر بسته خیل مَلَک

به راهی که بنمودشان از نخست

دمی پا ز رفتن نکردند سست

فرومانده در سایه ی پیر خویش

نه پس رفته از منزل خود نه پیش

همه فارغ از فکر و مشغول ذکر

چرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر

هم اندر زمین فوج دیو و پری

گشاده زبان در ثنا گستری

نعیم و جحیم، آیت لطف و قهر

ز لطفش شکر ریز و از قهر زهر

نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه

بود گر چه از بندگان سیاه

جحیم از که؟ از زشت کاران خویش

بود گر چه از سروران قریش

فلک دایره، مرکزش خاک نغز

اگر خاک را نغز گفتم، نلغز

نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟

نه مشکوة نور الهی است خاک؟

غرض، راز پنهان چو میخواست فاش

شدند اختران از فلک نور پاش

ثوابت بگردش چو، کردند میل

فشاندند نور از سها تا سهیل

گرفتند در حجله ی رنگ و بوی

همین چار زن، بار، از آن هفت شوی

ز آتش شد این خاک فرسوده گرم

هم از باد آشفته وز آب نرم

به جنبش درآمد رگ رستنی

عیان گشت پس گوهر جستنی

هم از خنده ی برق در کوهسار

هم از گریه ی ابر در مرغزار

همه رنگ بگرفت در کوه، سنگ

همه گل برآمد ز گل رنگ رنگ

هر آن آب کز ابر بر آب ریخت

به جیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت

ز نزدیکی و دوری آفتاب

که گه بست و گاهی روان کرد آب

پدیدارشد در جهان چار فصل

به آن چار گوهر رساندند اصل

چو با هم یکی گشت لیل و نهار

نهادند نامش خزان و بهار

به صیف و شتا انجم تیز گرد

گهی گرم کرد انجمن گاه سرد

گهر ریز شد ابر نیسان مهی

هوا نیز، دم زد ز روح اللهی

گرفتند چون باد شد جستنی

درختان دوشیزه آبستنی

چو مریم به شش مه نهادند بار

چو عیسی همه میوه ی خوشگوار

ز لطفش، که با خاک هم سایه شد

بسی هیکل از جان گرانمایه شد

به آبی و خاکی، چه وحش و چه طیر

هم او داد جان، بی میانجی غیر

پرنده به بالا، چرنده به زیر

شب و روز در ذکر حی قدیر

جهان آفرین، ایزد ذوالجلال

بر آن شد که خود را ببیند جمال

نه صورت نما دید، آیینه ای

نه درخورد آن گنج، گنجینه ای

ز گِل خواست آیینه ای ساختن

وز آن رایت عشق افراختن

برآورد از آستین دست جود

یکی مشت خاک از زمین در ربود

بر او ز ابر رحمت ببارید آب

هم آتش گرفت از دم آفتاب

درو در دمانید باد بهشت

یکی نغز پیکر از آن گل سرشت

چهل روز در جایی افتاده بود

بر آن ریخت هر روز باران جود

ز طین طهور و ز ماء معین

همین پرورش دید یک اربعین

چو دیدند آن پیکر دلنواز

مَلَک را ز غیرت زبان شد دراز

سخنهای بیهوده گفتند باز

جوابی که باید شنفتند باز

چو آراست آن نغز پیکر ز گِل

به او داد جان و ازو خواست دل

برافروخت چون قصر افلاکیان

یکی قلعه، نامش دژ خاکیان

بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود باز

به هر رخنه جاسوسی آمد فراز

که هر روز و هر شب ز خیر و ز شر

رساند به والی آن دژ خبر

به فرمان ایزد دل هوشمند

به شاهی آن قلعه شد سربلند

در آن قلعه، فیروزمندیش داد

بر اعضا همه سربلندیش داد

همش بست تعویذ جان بر یمین

همش کرد بر گوهر عشق امین

به هر مشت گل، نام دل، مشکل است

اگر گوهر عشق دارد، دل است

چه دل؟ قطره خونی به دانش شگرف

نهفته در آن قطره دریای ژرف

چو در مُلک تن رایتش برفراشت

خرد را به دستوری او گماشت

خرد داشت بر کف چو روشن چراغ

نشاندش به ایوان کاخ دماغ

نظر دیده بان شد، به منظر نشست

به سالار خوانی مگر بر نشست

به هر گفتگو چه یقین، چه گمان

زبان گشت بر راز دل ترجمان

چو حسن ازل دیده بر دل گشاد

ره آشنایی بدل خواست داد

به دلالگی شد نظر سرفراز

نهان ساخت آگاه دل را ز راز

رسید از نظر دل به دیدار حسن

شد از روی دل گرم بازار حسن

در آن انجمن عشق چون راه جست

دل و حسن بستند عهدی درست

چو با حسن دل آشنایی گرفت

چراغ وفا روشنایی گرفت

شد آن عهد محکم ز روز الست

مبیناد تا روز محشر شکست

شد آن نقش را کار هستی چو راست

بگفتش که: برخیز، از جای خاست

نخست آفریننده را یاد کرد

جهان را از این دانش آباد کرد

به خلوتگه قرب کردش ندیم

از آن خواندش آدم که بود آن ادیم

در آن خاک، گنجی که بودش نهفت

خرد نام آن گنج را عشق گفت

الا کج نبینی که عشق و هوس

شماری ز یک جنس ای هم نفس

اگر هیکل گربه بینی چو شیر

نلغزی که آن بیدل است، این دلیر

برد هوش این، از سر تیرزن

خورد موش آن، از در پیرزن

مگو کسوت جغد و شاهین یکی است

که هر رهروی را در این ره تکی است

یکی، جا به ویرانه اش خواستند

یکی، ساعد شاهش آراستند

نه هر کس دم از عشق زد، صادق است

نه این دعوی از هر کسی لایق است

بود عشق آیین فرسودگان

هوس، پیشه ی دامن آلودگان

چو آدم به این پایه موجود شد

به کروبیان جمله مسجود شد

مَلَک، کآدمی داشت در تابشان

گل آلود ازین خاک شد آبشان

ز رازی که با آدم آموختند

لب اعتراض مَلَک دوختند

عزازیل کش نام ابلیس بود

عزیز ملایک به تلبیس بود

همانا که در رزم دیو و مَلَک

ملک برد اسیرش به سوی فلک

به سالوسی آنجا نشیمن گرفت

مَلَک آگه از وی نشد، ای شگفت

گذشتی شب و روزش اندر نماز

چو زهاد ایام ما زرق ساز

چو دید آن سر سرکشان در زمین

دل بوالبشر شادمان، شد غمین

فرشته چو بردندی او را نماز

کشید آن سیه دل سر از سجده باز

هماندم ز حجاب این نه حجاب

به فرمان نبردن رسیدش خطاب

چون آن بی ادب بود آتش مزاج

به پاسخ شد آتش فشان از لجاج

که من ز آتشم، آدم از خاک پست

به این آتش این خاک چون یافت دست؟

به آتش اگر سوزیم، باک نیست

مرا خود سر سجده ی خاک نیست

چنان کآدمی راست ز آتش گزند

مرا هم ز خاک است دل دردمند

سری کآن تو را سالها سجده کرد

نخواهم رسد بر وی از خاک گرد

نه پاس ادب آن تنک ظرف داشت

همانا غرورش به این حرف داشت

وگرنه ز شاه آورد چون پیام

امیران ببوسند پای غلام

هر آن خس که بویی بود از گلش

دهد جای بر چشم خود بلبلش

شدش حکم ایزد به این رهنمون

که دیوی تو، رو سوی دیوان کنون

بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد

کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد

وگر دزدم، آخر بسی سال و ماه

در این آستان داشتم سجده گاه

هر آن خانه کش خواجه دارد کرم

به شب در ره دزد ریزد درم

که آید نهان چون به امید گنج

براحت برد گنج نابرده رنج

خطاب آمد از حضرت ذوالجلال

که ای قاید کاروان ضلال

تو را گرچه این بندگی بود زرق

شدت بندگی خرمن و زرق برق

ولی مزد اینک سپارم تو را

دو روزی به خود واگذارم تو را

کنون دادمت مهلت ای دیو زشت

که تا روز حشرت نمایم سرشت

در آن دم که دیوان دیوان کنم

تو را از گنه دل غریوان کنم

دگر گفت: ای پاک پروردگار

من و آدمی را به هم واگذار

رعایت مکن جانب خاک را

ببین صحبت برق و خاشاک را

چنان کاو مرا راند ازین آستان

به عالم سمر گشت این داستان

کنم من هم از زور بازوی خویش

به یک بازویش، هم ترازوی خویش

به نرد و دغا بین که میبازد او

ببازی و بازوش مینازد او

بگفت ایزدش: خود غلط باختی

که خود را ازین پایه انداختی

دریدی چه خود پرده ی خویشتن

همی نال از کرده ی خویشتن

هم اکنون شوی چون به دهلیز خاک

شود آشکارا ز ناپاک پاک

نبینی کند زرگر هوشمند

چو از کوره ی خاک آتش بلند

بر آن آتش افشاند چون سیم و زر

عیان شد بد و نیکش از یکدگر

بود کان زر، صلب آدم همی

که دارد زر و خاک با هم همی

شود چون بنی آدمت هم نشین

هم او خاکی و هم تویی آتشین

اگر میل خاکش کند سوی خاک

چو آدم ز آلودگی گشت پاک

وگر بر دلش در گرفت آتشت

تو در دوزخ، او گشت هیزم کشت

چو ابلیس شد رانده ی آستان

ز دستان بیادش بسی داستان

بر آن شد که از جادویی دم زند

یکی تیشه بر پای آدم زند

برون آرد او را ز باغ جنان

بگشت زمین سازدش هم عنان

چو کارش برضوان بنامد درست

بجنت ز هر جانور راه جست

چو دیدندش از طاعت شه بری

نکردش از ایشان یکی رهبری

به طاووس و مارش در افتاد چشم

در آن دید شهوت، درین یافت خشم

خود آرا و مردم گزا دیدشان

به دمسازی خود سزا دیدشان

چو دانست کز خشم و شهوت همی

تواند زد آسان ره آدمی

به همراهی آن دو آشفته رای

ز رضوان نهان جست در روضه جای

در آن روضه حوا و آدم قرین

زبان کرده از شکر حق شکرین

اثر کردش افسون به حوا نخست

که زن بود و زن را بود رای سست

فسونش به حوا دمادم رسید

پس آنگه ز حوا به آدم رسید

به گلزار فردوس بی اختیار

چه حوا و آدم، چه طاوس و مار

شنیدند چون اهبطوا از سروش

برآورده از جان غمگین خروش

در این خاکدان خونچکان از جگر

فتادند هر یک به جایی دگر

هم ابلیس آمد، هم آدم فرود

بر ابلیس لعنت، بر آدم درود

خلیفه چه شد آدم اندر زمین

همی بود ابلیسش اندر کمین

که تا از فسون دگر دم زند

مگر راه فرزند آدم زند

ز اول نفس، تا دم واپسین

بود کار ابلیس با هر کس این

سرانجام از دوزخ و از بهشت

بود تا چه این خلق را سرنوشت؟

مگو: خاک آدم چه نیکو سرشت

به صلب اندرش چیست زیبا و زشت؟

چه میگویم؟ این حرف را مغز نیست

به خار از گلم سرزنش نغز نیست

گیاهی نروییده زین بوستان

چه ایران، چه توران چه هندوستان

که در ریشه و شاخ و برگش نهان

دوایی ندیدند کار آگهان

به خار و خس از خاصیتها بسی

نهفته است اگر چه نبیند کسی

بسا درد، کش خس ز سنبل به است

بسا زخم، کش خار از گل به است

غرض، ای زر از جهان آگهان

به تحقیق این رازهای نهان

سخنها به گرد دلم میگذشت

جرس بسته لب، محملم میگذشت

همیخواستم برگشایم نفس

گره واکنم از زبان جرس

لبم را ادب دوخت در انجمن

که گفتن نشاید گزافه سخن

اگر تن زدم، از ادب دور نیست

چراغ مرا بیش از این نور نیست

چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟

که خندد بر او نیز داناتری

چه خوش گفت با پیشرو واپسی

که: جستند هم بر تو پیشی بسی

گرت من نی ام از قفا گرم خیز

نخواهی رسیدن به ایشان تو نیز

ببین باغبان تا گلی پرورد

پس از خار دامان مردم درد

نیوشندگان خود ز جان آفرین

به من خواند هر یک هزار آفرین

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها