خدایا چو هستی ما خواستی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 2

خدایا چو هستی ما خواستی

ز حرفی دو این مجلس آراستی

برافروختی نه سپهر و در آن

برافروختی شمع ها ز اختران

از این چارگو هر که کردی عیان

زمین ساختی نقش ها در میان

ز گِل نقش آدم بپرداختی

به شکلی که میخواستی ساختی

ز جان و خرد، کردیش سرفراز

دلی دادیش، گنج صدگونه راز

چو آگاه بودی ز داناییش

به هر کار دادی تواناییش

از آن روز فیروز، تا این زمان

که بر ما همی گردد این آسمان

گه از بطن زال حبش مهوشی

برآری چو ز انگشت دان آتشی

گه از صلب میر ختن زنگیان

کنی همچو انگشت از آتش عیان

ز نیروی حکم تو رب مجید

بد از نیک و نیک از بد آمد پدید

اگر بیهش آمد وگر هوشمند

همه نقش ها را تویی نقشبند

ولی سرّ نقشت، به ما فاش نیست

بلی، نقش آگه ز نقاش نیست

در آن روز کآیینه ها صاف بود

ز نور جمال تو شفاف بود

به هر گوش کآمد نوای الست

بلی گفت، چون آینه زنگ بست

همه گفتگوها فراموش کرد

چراغی که افروخت خاموش کرد

چه بودی گذشتی خوش ایام ما

چو آغاز ما بودی انجام ما

چه میگویم ای روزگارم سیاه

نه رهبر شناسم نه رهزن نه راه

اگر گم کنم راه، بر من مگیر

وگر عذر خواهم، ز من درپذیر

به هم کرده هر جا دو کس داوری

ز تو جُسته هر یک نهان یاوری

به سوی تو هر کس ز هر سو روان

تو را خوانده هم دزد و هم کاروان

شب و روز جویند فارغ ز غیر

مسلمانت از کعبه ترسا ز دیر

اگر پرده از روی کار افگنی

ز هم هر دو را شرمسار افگنی

نبود و نباشد تو را منزلی

به جز دل، بود گر کسی را دلی

یکی را به سر برفرازی درفش

یکی را کنی تنگ بر پای کفش

یکی را دهی گوهر شب چراغ

یکی روز از مهر گیرد سراغ

یکی را نهی جام زرین به دست

یکی را سبوی سفالین، شکست

یکی را کنی جامه از پرنیان

یکی دلق پشمینش رفت از میان

یکی هر چه خواهد برآریش کام

یکی آرزوها گذاریش خام

یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهی

یکی سفره خواهیش از نان تهی

گر آن سرخوشان شد، ور این لب گزان

نه سودت ازین، نه زیانت از آن

خوش آید ز تو، هر چه آید همی

که آن از تو آید، که شاید همی

نشانی به جنت، کشانی به نار

ز کس می نیندیشی ای کردگار

همه روزه خضری و اسکندری

بری گر به ظلمات و باز آوری

گر این آب نوشد، که نگذاردش؟

ور آن تشنه ماند، که آب آردش؟

ز تو هر چه پیدا، ندانم چه ای؟

ز تو هر که شیدا، ندانم که ای؟

به طفلی که هیچ اختیارم نبود

توانایی هیچ کارم نبود

ز پستان مادر بپروردی ام

به گفتار و رفتار آوردی ام

چو بگرفت نیرو سراپای من

کشیدم سر از طاعت، ای وای من

روانی خرد جوی دادی مرا

زبانی سخنگوی دادی مرا

چنان کن، که گویم ثنایت همی

چنان کن، که جویم رضایت همی

ز بهر تماشای این گلشنم

دو چشم از کرم ساختی روشنم

چنان کن، که هر گل که بینم نخست

شناسم که عکس گل روی توست

ز اول چنان کن، که باشم رضا

به هر حکم کآخر کنی از قضا

رسد ورنه حکم قضا بی گمان

چه غمگین بود بنده، چه شادمان

بکش دستم از آستین کرم

پس آنگه به دامانم افشان درم

نماند درم، ورنه آخر به کف

چه خود داده باشم، چه گردد تلف

چو سازم تلف، از کریمان نی ام

چو خود داده باشم، پشیمان نی ام

ز من، تا کسی نشنود آه سرد

شکیبایی ام بخش و آنگاه درد

جهان بگذرد، ورنه از نیش و نوش

چه بیهوده نالم چه باشم خموش

چو نالم، جهانی کنم تنگدل

چو بندم لب، از کس نباشم خجل

ز جان، با خرد آشناییم ده

به چشم، از خرد روشناییم ده

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها