تومان۱۲۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

ای که بود تن ز گلت نرم تر

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 14

ای که بود تن ز گلت نرم تر

کاش رخت بد ز خوی شرم تر

گر ز خوی شرم رخت تر بدی

رنج حریفان ز تو کمتر بدی

ای که زدی طعنه ام از موی تن

پاک نه ای، طعنه به پاکان مزن

سینه ی من، مویی اگر داشته است

طعنه بر آن زن، که چرا کاشته است؟

ای که دلت از خوشیم ناخوش است

سینه ام آتشکده، دل آتش است

بر سر آن آتش افروخته

موی مگو، دود دل سوخته

آنچه زنت گفته فراموش کن

قصه ای از اهل دلی گوش کن

نادره گویی، ز مهان سرفراز

گفت: ازین پیش به سالی دراز

بود جوانی، ز مه افزون صفاش

راحت جانی، همه جانها فداش

لعل ترش، ناشده از خط سیاه

بر شکرش مورچه نابرده راه

پاک، ز آلایش مو سینه اش

رو سیه از زنگ نه آیینه اش

داشت ز خویشان، صنمی در حرم

تازه نهالی، حرم از وی ارم

خنده شکر پاش و دهان شکرین

سرو قد و گلرخ و نسرین سرین

خال سیه، گوشه نشین لبش

زلف، رسن تاب چه غبغبش

هر دو، چو گل رخ به هم افروخته

شمع صفت، ز آتش هم سوخته

بسته به هم کاکل و زلف سیاه

این به خور افگنده کمند، آن به ماه

هم به دی تیر و بهار و خزان

آن شده زین کامروا، این از آن

شام و سحر، صحبت هم کامشان

دور ز هم، منقطع آرامشان

خفته شب و روز، در آغوش هم

از خم مو، حلقه کش گوش هم

لابه کنان، زن به زبان آوری

کی مه تو، رشک مه خاوری

ماه نبینم، نه گرش روی توست

مشک نبویم، نه گرش بوی توست

بی تو، دل اندر چمنم شاد نیست

با تو ز سرو و سمنم یاد نیست

دوری تو، گر بودم، بهر توست

کاش رسد بیشترم بر نخست

زندگیی، کت نکنم بندگی

مرگ مرا، خوشتر از آن زندگی

لیک ز کار تو، در اندیشه ام

در بغل سنگ بود شیشه ام

کاین همه دلگرمی و دلبستگی

گردد بی قیدی و وارستگی

من، به تو آمیزشم از کودکی است

با تو گرم تن دو بود، جان یکی است

رو، که من از خوی تو ایمن نی ام

ایمن اگر شد دگری، من نی ام

ز آنکه میان زن و مرد است فرق

این به لب ساحل و آن گشت غرق

زن، چو به بیگانه شود آشنا

میکشدش شوی به جرم زنا

شوی، زن نو کند و عار نیست

آه، که یک شوی وفادار نیست

قبله ی زن، جبهه ی یک شوی و بس

مرد بتی سجده کند هر نفس؟

خیر زنان دید احد ذوالجلال

گفت: به زن نیست دو شوهر حلال

دید چو کم طاقت مردان خام

گفت که: زن چار کند بر دوام

ور کشدش دل به وصال کنیز

آنچه بها داد حلال است نیز

گر چه کنون گرنه نمی بینمت

زنگ در آیینه نمی بینمت

ترسمت، این عهد نماند به جای

پایه ی این مهد نماند به پای

سر به زمین دست به سر بر زنان

آن ز تو بینم که ز مردان زنان

بر زن، اگر شوی بود پای زن

جان نبرد هیچ زن، ای وای زن

تا دهد آن ساده زنخ را فریب

داده به مژگان زنم دیده زیب

گفته از اینگونه سخنها بسی

رسته نه از شعبده ی زن کسی

مرد پذیرفت وفای عروس

چون کند، این ساده دل، آن چاپلوس؟

دید چو آن گونه زبان آورش

هر چه شنید، آمد ازو باورش

بسته ز نوعهد وفا دوست وار

کرده به سوگند عظیم استوار

بوده بسی سال چنین یار هم

زیسته خشنود ز دیدار هم

تا شبی آن زلف پریشان کشید

خفت و به جز خواب پریشان ندید

صبح، که زد تکیه چو افراسیاب

بر سر کرسی سپهر آفتاب

شد به سیاووش شبش دشنه تیز

گشت فرنگیس فلک اشکریز

ساده دل، آسوده ز یارش درون

رفت ز خانه به تماشا برون

دید یکی ترک ز دشت آمده

بر سر بازار به گشت آمده

پیل فگن، شیر شکن، شرزه ببر

ببر قوی پنجه ی باز و سطبر

از زنخش، موی رسیده به ناف

تازه فرود آمده از کوه قاف

از سرش و سینه و ساق درشت

موی خشن سر زده چون خارپشت

طاقیه، از چرم پلنگش به سر

پیرهن، از پشم هیونش به بر

قیضه به تن بسته ز موی زهار

بیضه رهانیده ز نیفه ازار

پشته ای، از هیزم خشکش به دوش

جانب شهر آمده هیزم فروش

لیک، خریدار به بازار نه

جنس به بازار و خریدار نه

دید چو درمانده و سرگشته اش

سوخت دل از اختر برگشته اش

ریخت به دامن ثمن هیزمش

داد خلاصی ز رخ مردمش

گفت: برو تا به فلان رهگذار

پیش فلان خانه فرود آر بار

ترک گرفتش ره و شد خوی فشان

تا در آن خانه که دادش نشان

گشت چو بر حلقه ی در دست زن

از هوس شوی ز جا جست زن

دید چو از رخنه ی در شوی نیست

باز نکردش در و پرسید کیست؟

گفت: اتونجی مین آتوم تاش تامور

گاه اوتون ساتغوجیم گاه کومور

گفت: کسی نیست درین خانه رو

در نگشایند به بیگانه رو

گفت: شاغین لوک یاغیر و یوک آغیر

قان ایلادیک بسکه باغیر دینگ باغیر

ایو ایا سی گوردی مینی یول آرا

آغچه بیروب، توردی ساق وسول آرا

بیردوم اوتون بیردی بوایودن سوراغ

کیسمیشیدوم یوقسا بویولدین ایاغ

آچ قاپونی قاندا دیسانک یوک سالیم

ایستاما یولدین والدن قالیم

چون سخن ترک به زن در گرفت

بند به ناچار ز در برگرفت

کرد به سر، معجر زر تار خویش

گفت: در این گوشه فگن بار خویش

ترک، روان گشت که آرد فرود

بار و برون آید از آن خانه زود

باد زد و جیب قمیصش درید

زن نظر افگند به آن سو چه دید؟

دید چو گلزار ارم بیشه ای

گفت بود نخل قوی ریشه ای

گفت: بود شاخ نبات من این

رسته ازین نخل حیات من این

دید یکی ریخته از خاره شمع

سیصد و شصتش رگ و پی گشته جمع

گفت: بود سرو کنار من این

گفت: بود شمع مزار من این

دید سر آورده به هم جنگلی

خفته در آن مار قوی هیکلی

گفت: بود داروی رنج من این

گفت: بود افعی گنج من این

آتش شهوت، به دلش در گرفت

برقع ناموس ز رخ بر گرفت

کرد فراموش ز عهد جوان

بست در و آمدش از پی دوان

تنگ تر از جان به کنارش گرفت

پنجه زد و موی زهارش گرفت

گفت که: این رشته ی جان من است

بخیه زن زخم نهان من است

موی نه، این سبزه ی راغ دل است

موی نه، این سنبل باغ دل است

موی نه، ابریشم خام است این

دانه بود خصیه و دام است این

موی نه، مشکی بصد ار زندگی است

مهر گیاه چمن زندگی است

دید چو ترک آن شبق پر صفا

از رخ آن کم خرد بی وفا

گشت، دلش گرم ز دلگرمیش

داد ز کف شرم، ز بی شرمیش

مست شد و بند ازارش گشود

دست [زد و] عقده ز کارش گشود

دید یکی خرمن گل در کنار

وه چه گل؟ آسوده ز تشویش خار

موی نرسته، ز تن روشنش

خار برون نامده از گلشنش

باد در افگند به خرطوم پیل

کرد روان آب به گلشن ز نیل

سینه ی پر موی، بر آن سینه دوخت

خار به گل ریخته در وی سپوخت

جست به شوق، آن خلف خاکیان

همچو خروسی به سر ماکیان

یا چو خری، خرزه ی او یکی منی

جوش زد از هر بن مویش منی

بسکه منی، آن ذکر یک گزی

بود به کف کفچه ی صابون پزی

داده به دستش سر زلف آن نگار

کرده دو پا در کمرش استوار

دست در آویخته در گردنش

در طپش از بردن و آوردنش

تاب همی دید، همی خورد تاب

آب همی خورد و همی داد آب

تشنگیش چون متناهی نبود

سیریش از آب چو ماهی نبود

هر نفسش گفتی: ای آزاده مرد

آنچه تو کردی و کنی، کس نکرد

دیده و پرسیده ام از هر عسس

داشته هر مرد یکی ایر و بس

ای همه کار تو مرا دلپذیر

دیده ز هر موی تو من کارکیر

سرو سر افراخته ات خم مباد

یک سر مو، از سر تو کم مباد

حلقه فگن موی تو بر گوش جان

نیشتر وصل توام نوش جان

هر سر مویت که به من میخورد

قطره ی باران به چمن میخورد

بر سر من افتد اگر کاخ من

به که کشی ایر ز سوراخ من

داغ توام، خرمن ناموس سوخت

شمع توام، پرده ی فانوس سوخت

کوش و به فریاد برس هر شبم

سینه به سینه نه و لب بر لبم

گاه به سیلی زن و گاهم به مشت

گاه به روی افگن و گاهم به پشت

گه، بسیه سنبلم آور شکست

گاه بمالم سر پستان به دست

وقت مبین، خواه شب و خواه روز

هم به من آویز و به من در سپوز

گفت: گوز اوستا گیلرام باشیننگ

باشینگ اگر بارسا تامور تاشیننگ

خاست زنش بر سر زانو نشست

در کمرش نیز درآورد دست

داشت گرفته سر شمعش به گاز

بر دهنش بوسه زنان گفت باز

نام تو را یافتم ای محتشم

نام پدر خواهم و نام حشم

جای حشم، در چه دیار آمدت؟

در چه زمین، نخل به بار آمدت؟

ماه کدامین فلکی، بازگوی؟

آدمیی، یا ملکی بازگوی؟

روشنی سینه ات از دین کیست؟

صیقل آیینه ات آیین کیست؟

در چه شماری، ز کهان یا مهان؟

مایه چه داری ز متاع جهان؟

گفت: بیل ای نازلولارین سروری

آتام آتی سرخوش آنام گل پری

آرخا بآرخا یتیشور اولدوزا

الولدوز اوجالدی ینه چقدوم توزا

اولدوز اوغوز اوغلودور، آندین اوتار

بیرنیچه آرخا، داخی نوحا یتار

شکر ایلیمیز ایمدی تانور لارتمام

تنگری و پیغمبر، اون ایکی امام

هر نه اول فرمانا قربان اولا

جا نیمیز اول قربانه قربان اولا

اوزگه قاپودا ایشیمیز یوق بیزیم

گون بگون اخلاصمیز آرتوق بیزیم

تورک اوشاقی ایلیم آتی بیگدلی

دشمن، ایلیم دن گئنیدورموش، ایلی

یور تمیز آی تور دین آغیز تولی

قنقراؤلنگین تاغی زنگان چولی

تاغلار آیاغیندا بولاغلار باشی

هم گوگاریب تو فراغی و هم تاشی

ایودین ایاغ، شهردین ایل چکمیش ایل

بارجا چیچک تیک اوبالا تیکمیش ایل

قیشلاقیمیز قیزیل اوزن چای قیراق

یایلا قیمیز داغ اوجی یولدین ایراق

هر او بادا آیران ایچون بش قویون

آنا سیننگ هر قوزی باشلیب اویون

قولتو غمیزدا چورک، آرپا اونی

کیکلیک و جیران او و یمیز یازگونی

قیش گونی کیم گون باشیمیزدین تونا

چای دا بالیغ، چای قیراقینداصونا

یوقدور ایاغدا چاروغ و باشدا بورک

قرمیزی قوزودین اولوب بیر چه کورک

قیش گونی گیلسا دالا آلغوم تیری

یازگونو اولسا یانالغوم گیری

دنیا مالی یوق، بیزیم ایلیکدا هیچ

بیر سیکیمیز بار و داخی بیر قلیج

دشمن اگر بیز لره توشسا ایشی

بوایکی بس یاتیشی دریا کیشی

کیشی الیشکا قلیج ایرور رواج

گردیشی بولسا سیکیمیز دور علاج

باسسا اگر باشمیزا دوست ایاغ

ایلکینا آیران بیله بیر راغ ایاغ

گیلسا اگر او بامیزا یاریمیز

بیر راق اونا هر نه بیروب تنگر یمیز

تویدا دوقور هر بیر آغیز مین گولوم

هی توگولوم، هی توگولوم، هی تولوم

زن چه نسب نامه ی ترکک شنفت

گفت: مرا ده خبر ای نیک جفت

دارد از اتراک نشان تو کس

یا تویی استاد درین کار و بس

گفت: بیزیم او بادا چوقدور کیشی

کیم بنگاه گورگای بیره اون درایشی

داد زنش به دره ی از سیم خام

گفت که: من منتظرم صبح و شام

چون دگر آیی، دگرت میدهم

زور ز تو دیده، زرت میدهم

خاک به فرقم مفشان هم بیا

چشم به راهم منشان، هم بیا

گفت: ایرین، ایودا نیچوک یول تاپیم؟

تیلبه تیکی هر یانا اولماس چاپیم

باغ ایاسی باغه گیرار، گل تیرار

هر نه تیکان گورسه، او راغدین قیرار

گل تیران ایر، مین قاپودا آه چیکان

قیش گون او چون خرقه تیکان دین تیکان

باغلار ایرین باغ قاپوسین اوغریدین

مین یمیشین اوغروسی یم تو غریدین

گیل بنگا گوستار گوزه لوم بیرجه یول

بلکه تیریم بیرگیجه گیز لینجه گول

بود زبان دان زن شوخ ظریف

گفت دو بیتک به زبان حریف

گیل گیجه گیر، گیج گیلاسنک یاغی سین

باغ ایاسی گیتدی، گیل آج باغی سین

گیل قاپو آچوق، یول آچوق، گوز آچوق

کیمساد یماس مونجه داخی سوز آچوق

خاست به پا ترک و زن از پا فتاد

از مژه ی هر دو رگ خون گشاد

باز شکاریش چه از دام رفت

گریه کنان زن به لب بام رفت

دید در اطراف شکر لب زنان

خنده چو گل بر مه نخشب زنان

گر چه همین بست لبش رشک لیک

خواست در این حادثه خلقی شریک

داد بشارت، که گروهی عجب

آمده از دامن کوهی عجب

زاده ی ترکند و به میدان جنگ

پیر و جوان، پیرو پورپشنگ

بر سر و تن، پوست چو کیمخت سخت

خود نخواهند و زره، بلکه رخت

از پی ناورد، چو رزم آوران

راست و کج بسته دو تیغ گران

راه چو این گنبد گردان زنند

شب به زنان روز به مردان زنند

بودم ازیشان یکی اکنون رفیق

جان به فدایش، چه رفیقی شفیق

در چمن من، ز نهالی که کشت

آرزویی در دل تنگم نهشت

رفت و ز غم دست به سر مانده ام

چشم به ره، گوش به در مانده ام

رفته از آن دم که مرا ترک گاد

صحبت ده ساله ی شویم زیاد

ترک جهان کرده ام از یاد ترک

یا عجبا مردی و اولاد ترک

گادن ترکان، نه چو هر گادن است

گادنشان مایه ی صد زادن است

بیضه ی ترکان که ز کس یاد نیست

هیچ کم از بیضه ی فولاد نیست

موی خشن، کز تن اتراک رست

هم ز سه چیز است نشانی درست:

کس نه ز اتراک طلبگار می

دوغ در این قوم کند کار می

نه ز سقنقور بود زورشان

هست همان خرزه سقنقورشان

گرم سخن شد زن و دیگر زنان

دست تأسف به سر هم زنان

آری، از گنج فرومایگان

زود شوند آگه همسایگان

تاش تامور القصه از آن خانه رفت

شمع همی سوخت، چو پروانه رفت

میشد و میدید ز پی هر قدم

میشد و میگفت به خود دم به دم:

قویدوم ایاغ شوق ایله تان باغ آرا

ایمدی که گوردوم تو شو بام تاغ آرا

ببردا گولار یار اوزومه گل تیکی؟!

بیردا اوچارمین باغا بلبل تیکی

بیردا گیلورتون تیکی گون ای فلک؟!

یاد یارام تان قانی تون ای فلک؟!

بیردا بویول کیم گیتامین، قایتامین؟!

بیردا غمینی یاریما آیتامین

بیردا تا مار خضر سویی جا میما؟!

بیردا توشار قیر غاوولوم دامیما؟!

بیردا تو شار شهره یولوم تاغدین؟!

بیردا اولور گل تیراییم باغدین؟!

بیردا گیلور باشیما باشدین هوشوم؟!

یار یارا سیدین ساقالور موشوم؟!

گون بگون اول گونی اگر گورماسام

اول گونیننگ تورماسام، اولتور ماسام

آی به آی اول آیا کاش گوز توشا

تیلبه منم قورخام آی هورکوشا

قورخارام اول شوخ اونو تسامینی

ایرینی گورسا اولی توتسامینی

تیردی بوسوز لارتولی یاشدین گوزی

کافر ایشتیسونک بیله قانلو سوزی

داشت یکی دوست ز رندان شهر

کآگهیش بود ز پازهر و زهر

گفت سراپای باو حال خویش

خواند ز ادبار وز اقبال خویش

گفت: بولاندی بولاغوم نیلاییم؟

پندایشیتماس قولاغوم نیلاییم؟

حالیمی شرح ایتمگه توتماس تیلوم

پالچیقاباتی ایاغوم توت ایلوم

هیچ کیمی گورماس گوزوم، ای وای مین

هیچ کیم ایشیتماس سوزوم، ای وای مین

گشته کنون چون به تو دمساز بخت

رو سوی حمام و بدل ساز رخت

گفت حریفش که : خوشا حال تو

کاش که من داشتم اقبال تو

بوی عرق، بوی منی، بوی پشم

چون به مشامش رسد، آید به خشم

گر چه زن از طایفه ی ناس نیست

باز زن است آخر، کناس نیست

روی خود، از گرد صفایی بده

آینه ی خویش، جلایی بده

موی سر و سینه و ساق و زهار

چون بتراشی و روی سوی یار

سرو، گل تازه و تر بیندت

از چمن وصل، سمن چیندت

کی دگرت گوهر و مرجان دهد؟

زر اگر از وی طلبی جان دهد

ترکک نادان چو به حمام رفت

موز تنش، پوست ز بادام رفت

شست تن، از مشک و گلاب و عبیر

جامه بپوشید به تن از حریر

شب چو کمر بست و کله بر نهاد

رو به در خانه ی دلبر نهاد

دید چو در بسته، زد آهسته در

حلقه ی در گفتنش: آهسته تر

بود زن راهزن اندر کمین

گه به یسارش نظر و گه یمین

ناگهش، آواز برآمد به گوش

آمد و دید آمده هیزم فروش

شمع برافروخت و در باز کرد

بست در، آنگه گله آغاز کرد

گفت: شدی زود ز من سیر، حیف

آمدی ای عهد شکن دیر، حیف

ترک کشید از دو طرف سنبلش

ریخت به لب بوسه، به دامن گلش

بند ازار، از خود و از زن گشود

رخنه ی باغ و در گلشن گشود

دست به پستانش همی سود نرم

سینه به دستانش همی کرد گرم

زن به قفا خفته چو ماهی طپان

تا کشدش سیم به میل قپان

در طپش افتاد، چو ماهی به شست

باز به حکم شبق آورد دست

در همه اعضاش، یکی مو ندید

موی کنان، مویه کنان لب گزید

خون سیه ریخت، ز چشم سیاه

گریه کنان گفت که: واحسرتاه

برد به تاراج فلک گنج من

نیست کسی را خبر از رنج من

یافت گره، گوشه ی ابروی او

راست شد از خشم به تن موی او

زد لگدی محکم و بر سینه اش

دور چو شد مار ز گنجینه اش

بست ازار، آنگه و در باز کرد

چین به جبین، عربده آغاز کرد

گفت: در این خانه ای آقای من

هست دگر جای تو یا جای من

ترک به حیرت ز زن دلفروز

باز به کف بند ازارش هنوز

گفت: نه گوردونک که تو شوم تا غلادونگ

یوز و ما جنت قاپوسین باغلادونک

گفت زن: ای ابله گم کرده راه

راه نه این بود غلط رفتی آه

دی که درین خانه قد افراختی

سایه ی لطفم به سر انداختی

هیزم خشکیت، ره آورد بود

جامه ی پشمینت پر از گرد بود

غمزه ی تو، خاک به فرقم ببیخت

خنده ی تو، اشک ز چشمم بریخت

ترک نگه، غارت هوشم نکرد

زلف سیه، حلقه به گوشم نکرد

داغ نشد سینه ام، از سینه ات

زنگ نبرد از دلم آیینه ات

موی تو کان رست ز پشت زهار

تازه تر از سبزه ی تر در بهار

مشک سیه، دام رهش نام شد

مرغ دلم، بسته ی آن دام شد

نافه ی موی تو که نافم درید

دلق حیا، ستر عفافم درید

ورنه مرا بود، یکی نغز شوی

سرو سمن بو، مه خورشید روی

رخ ز تنش، تن ز سرین ساده تر

نر، ولی از ماده بسی ماده تر

گر چه تو از نوره و از تیغ تیز

موی ستردی ز تن، از ساق نیز

از تن او، موی نرسته هنوز

دیده، ازو عیب نجسته هنوز

درج دری بود، دُرش بس ثمین

خواجه مرا کرده بر آن درج امین

دادمت آن درج درخشنده، آه

بیخبر از خواجه، که رویم سیاه

یافته مقصود دل ای محتشم

بر سرت افتاد هوای حشم

وعده ی برگشتن زودت نه دیر

کرد دلم را به جدایی دلیر

چون ز برم رفتی و باز آمدی

حلیه گر و حله طراز آمدی

موی ستردی ز سراپای خویش

زیب دهی تا تن زیبای خویش

لیک ندانی که همی خواستی

حسن خود افزون کنی و کاستی

خرزه که موییش نرست از زهار

نخله ی بی برگ بود در بهار

جغد که پر خاک به سر بیختش

بهتر از آن باد که پر ریختش

ناوک بی پر، نخورد بر نشان

ور همه پیکان بودش زر نشان

نیست در اینجا دگرت جای زیست

یک سر مو، دوستیم با تو نیست

رو سر خود گیر، که چون من شدی

مرد بدی، لیک چو من زن شدی

ترکک بیچاره به ناکام رفت

طایر سیم آورش از دام رفت

میر سرا چون به سرا بازگشت

هیچ نبودش خبر از سرگذشت

راه همان، خانه همان، زن همان

تا چه کند باز دل بدگمان؟

مرد زند در سفر از راه زن

راهزن خانه بود آه زن

تاش تامور از وصل چو شد ناامید

می شد و لاحول به خود میدمید

هم نفس او نشدی هیچ کس

می شد و میگفت به خود هر نفس:

سارت کیمی ایگری یولاسالدی منی

قایغو توزی آرا یا آلدی منی

دوست و دشمن لیغینی بیلمادوم

زیرک و کود نلیغینی بیلمادوم

یارلیغیندن یار ایلیمدین چقیب

ایوی یقلسونگ که ایو یمنی یقیب

نه ایل آرا سیغه یولوم بار داخی

نه بوقاتیغ قابغه پولوم بارداخی

یولی آزیلمیش بنکایول آزدیریب

یا مونی آنلیمدا قضا یازدیریب

کرد به هر دوست شکایت همین

قصه همین بود، حکایت همین

ای پسر ساده دل و ساده روی

هر چه دعا میکنم آمین بگوی

کام زن، از زهر اجل تلخ باد

غره ی ماه طربش، سلخ باد

چند کنی گوش به مکر زنان؟

گام زنی از پی تر دامنان؟

زن نکند میل جوانی و رخت

زور کمر باید و حمدون سخت

شکر، کزین هر دو ندارم کمی

هست بس این، هستی اگر آدمی

نیست گرین حرف ز من باورت

خود رو و تحقیق کن از مادرت

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها