
آذر بیگدلی – غزل شماره 135
جانان نشسته تا من از شوق جان فشانم
من ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم
مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام
صد سال اگر پر و بال در آشیان فشانم
محمل گذشت و اشکم خاکی نهشت؛ تا من
بر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم
برنایدم، گر از دست کاری؛ ولی توانم
از آستین غباری زان آستان فشانم
آذر، گرت به سر زر افشاند تا نشاندت
برخیز تا به پایت، من نیز جان فشانم



