تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۱۷۰,۰۰۰

تومان۱۱۰,۰۰۰

شبی خوشتر از روز با دوستان

آذر بیگدلی – حکایت شماره 52

شبی خوشتر از روز با دوستان

هوای گلم برد تا بوستان

به راحت دلم بود فارغ ز رنج

گلم ساقی و بلبلم نغمه سنج

به کف گل، به لب جام می داشتم

ولی چشم اختر ز پی داشتم

که از شب نرفته همان یک دو پاس

غم شحنه افگند در دل هراس

در آن انجمن قد برافراختم

ز مستی سر از پای نشناختم

ز ما هر یکی شد به راهی روان

به دل بی قرار و به تن ناتوان

من از کوکب تیره گم شد رهم

نسیم سحر کرد چون آگهم

رسیدم به برگ گلی لاله فام

که بود از شمیمش معطر مشام

همی بردش از باغ باد شمال

همی کردش از هر طرف پایمال

قضا ساخت چون همنشین با منش

گرفتم به دست ادب دامنش

به او گفتم: ای یار شوریده بخت

بگو تا چرا بستی از باغ رخت؟

تو را دی لبی بود خندان به باغ

رخت روز و شب آفتاب و چراغ

چه شد کاینچنین خوار افتاده ای؟

گریبان به دست صبا داده ای؟

چه آتش به جان اوفتادت بگو؟

کشید از چه بر خاک بادت بگو؟

چه پیش آمد آن گلشن نغز را؟

که آشفته کردی گلش مغز را

بگو: چون شدند آخر آن دوستان

که بودند با هم به یک بوستان؟

خدایا ازین غم فراغم بده

ز یاران گلشن سراغم بده

چه شد؟ کو نهال گل و شاخ سرو؟

کجا رفت بلبل، کجا شد تذرو؟

به آن شهد لب نوشخندان چه شد؟

به آن سرو قد سر بلندان چه شد؟

به جا مانده زآن آشیان ها خسی

که نالیده مرغان در آنجا بسی

و یا رخت بستند از آن انجمن

چمن مانده خالی ز سرو و سمن

شنیدم که آن پیکر دلفروز

که اشکش ز شبنم روان بد هنوز

همی گفت و غلتید بر روی خاک

ز خار ستم سینه اش چاک چاک:

چه پرسی ز برگ گل ریخته

به دامان صرصر درآویخته؟

گلی را چه میپرسی از ساز و برگ

که از هم فرو ریخت برگش تگرگ؟

چه میگیری از حال باغی سراغ؟

که بر گلبنش آشیان بست زاغ؟

چه میجویی از گلستانی نشان؟

که باد خزان شد در آن گلفشان

شد از آتش آن سبزه دیبای زرد

زر افشان شد آن صفحه ی لاجورد

بسی غنچه در باغ نشکفته ماند

بسی راز مرغان که ناگفته ماند

ز حال درختان نوبر مپرس

ز شمشاد و سرو و صنوبر مپرس

سراسر سرافگنده بر پای خویش

همه خشک ماندند بر جای خویش

چه گویم که ما را چه بر سر گذشت؟

سیاه آبی آمد، ز سر بر گذشت

من و تازه رویان خونین جگر

که دیدی هم آغوش با یکدگر

به عشرت شبی با هم آمیختیم

به حسرت سحرگه ز هم ریختیم

مرا خود فلک کرده بیرون ز باغ

ز یاران دیگر ندارم سراغ

کنونم به اینجا فگنده است باد

ندانم کجا باز خواهم فتاد

چنین است کار سپهر دو رنگ

که گاهیش صلح است و گاهیش جنگ

نه بر صلح او دل توان داشت شاد

نه از جنگ او خود توان کرد یاد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها