بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود - ادبستان شعر پارسی % %

بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود

کلیم همدانی- غزل شماره 401

بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود

می رود دریا ز پی، ساحل چو پستر می رود

جوش سودا را علاج از دیدۀ تر می کنم

آب می ریزند بر دیگی که از سر می رود

نه همین خم را دل پُر زین حریفان است و بس

زین تُنُک ظرفان چه خون کز چشم ساغر می رود

طالع دون از پی یک مطلب عالی نرفت

بخت ما دایم به صید مرغ بی پر می رود

آنچنان خونین دلی دارم که چون سوزد ز غم

خون ز دودش جای اشک از چشم اختر می رود

از دلم تا دیده ویران شد ز دست اندازِ اشک

می رود آبادی از راهی که لشکر می رود

ما و شمع از ترک سر، آزاد از محنت نه ایم

آتش سودا به جا مانَد اگر سر می رود

طفل اشکم آنچنان عادت به دامن کرده است

کز کنارم راست تا دامان محشر می رود

می رود بر آب اگر زاهد، کلیم از آبله

در ره سودای او بر روی اخگر می رود

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤