
کلیم همدانی- غزل شماره 301
می آشام غمت پیمانه و ساغر نمی دارد
بجز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمی دارد
ندانم از خدا برگشته مژگانت چه می خواهد
که سر از سجدۀ محراب ابرو بر نمی دارد
تو بی پروا درون دل، ولی از حال او غافل
که آتش آگهی از سوزش مجمر نمی دارد
کنم از هر نگاهت مستی دیگر، چه بزم است این
کسی صد رنگ می، ای شوخ در ساغر نمی دارد
چو نقش پا، ندارد بسترم بالین به کنج غم
که از سر در گریبانی تن ما سر نمی دارد
متاع صبر و آرام از دلم جُستی، عجب از تو
نمی دانی که گلخن غیر خاکستر نمی دارد
سرت گردم، مگردان این چنین یکباره محرومم
که دارد سایه ای سرو سهی، گر بر نمی دارد
من بیکس هلاک گرمی داغ جنون گردم!
که تا شد پاسبانم، چشم از من بر نمی دارد
کلیم ار شعرِ رنگین نیست، بیت ساده می گوید
عروس تنگدستان بیش ازین زیور نمی دارد



