
وحشی بافقی- غزل شماره 253
بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش
تا چو من افتادهای ناگه بگیرد دامنش
مرغِ فارغ بال بودم در هوایِ عافیت
از کمین برخاست ناگه غمزهٔ صید افکنش
عشقِ لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما
این کسی داند که زنجیری بوَد در گردنش
سر به قدر آرزو خواهم که چون راند به ناز
گِردِ آن سر گردم و ریزم به پایِ توسنش
این سر پرآرزو در انتظار عشوه ایست
گوشۀ چشمی بجنبان و بینداز از تنش
سود پیراهن بر آن اندام و ما را کشت رشک
تا قیامت دستِ ما و دامنِ پیراهنش
وحشیم حیران او از دور و جان نزدیکِ لب
کارِ من موقوفِ یک دیدن ز چشمِ پر فنش



