بست زبان شِکوه ام لب به سخن گشادنش - ادبستان شعر پارسی % %

بست زبان شِکوه ام لب به سخن گشادنش

وحشی بافقی- غزل شماره 252

بست زبان شِکوه ام لب به سخن گشادنش

عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش

بود جهان، جهان فریب از پیِ جانِ مضطرب

آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش

ناز دماند از زمین، فتنه فشاند از هوا

طرزِ خرام کردن و پا به زمین نهادنش

جذبِ محبّتش کشد، هست بهانه‌ای و بس

اینهمه تند گشتن و در پیِ من فتادنش

وحشی اگر چنین بود وضعِ زمانه بعد ازین

وای بر آن که باید از مادرِ دهر زادنش

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤