مؤبدی از کشور هندوستان - ادبستان شعر پارسی % %

مؤبدی از کشور هندوستان

نظامی گنجوی – مخزن الاسرار – شماره 41

داستان مؤبد صاحب نظر

مؤبدی از کشور هندوستان

رهگذری کرد سوی بوستان

مرحله‌ای دید منقّش رباط

مملکتی یافت مزوّر بساط

غنچه به خون بسته چو گردون کمر

لاله ی کم عمر ز خود بی‌خبر

از چمن انگیخته گل رنگ رنگ

وز شکر آمیخته می تنگ تنگ

گل چو سپر بسته ی پیکان خویش

بید به لرزه شده بر جان خویش

زلف بنفشه رسن گردنش

دیده ی نرگس درم دامنش

لاله گهر سوده و فیروزه گل

یک نفسه لاله و یک روزه گل

مهلت کس تا نفسی بیش نه

کس نفسی عاقبت اندیش نه

پیر چو زان روضه مینو گذشت

بعد مهی چند بدان سو گذشت

زان گل و بلبل که در آن باغ دید

ناله ی مشتی زغن و زاغ دید

دوزخی افتاد به جای بهشت

قیصر آن قصر شده در کنشت

سبزه به تحلیل به خاری شده

دسته ی گل پشته ی خاری شده

پیر در آن تیز روان بنگریست

بر همه خندید و به خود برگریست

گفت به هنگام نمایندگی

هیچ ندارد سر پایندگی

هر چه سر از خاکی و آبی کشد

عاقبتش سر به خرابی کشد

به ز خرابی چو دگر کوی نیست

جز به خرابی شدنم روی نیست

چون نظر از بینش توفیق ساخت

عارف خود گشت و خدا را شناخت

صیرفی گوهر آن راز شد

تا به عدم سوی گهر باز شد

ای که مسلمانی و گبریت نیست

چشمه‌ای و قطره ی ابریت نیست

کمتر ازان موبد هندو مباش

ترک جهان گوی و جهان‌گو مباش

چند چو گل خیره‌سری ساختن

سر به کلاه و کمر افراختن

خیز و رها کن کمر گل ز دست

کو کمر خویش به خون تو بست

هست کلاه و کمر آفات عشق

هر دو گرو کن به خرابات عشق

گه کلهت خواجگی گل دهد

گه کمرت بندگی دل دهد

کوش کزین خواجه غلامی رهی

یا چو نظامی ز نظامی رهی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤