
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 140
اگر فرزانه ام بهر چه از زلفت در اغلالم؟
اگر دیوانه ام چون بی نصیب از سنگ اطفالم؟
دل من نی همین زان ماه مهر آسا نیاساید
غمی از نو رسد هر دم از این چرخ کهنسالم
ندارم شوق پرواز گلستان با هم آوازان
خوشا وقتی که در کنج قفس ریزد پر و بالم
چو تار طره ی شمع شب افروزم شده روزم
مثال خال مشکین غزالم تیره احوالم
ز تاب گیسوی آن ماه عالمتاب، بی تابم
وز آن برگشته مژگان سیه، برگشته اقبالم
چو عمری شد ره پیر قدح پیما، نپیمایم
ز خون پیمانه پر، زین گنبد میناست مینالم
دگرگونست دل گویی دم آخر رسد امشب
مباشید ای پرستاران در این شب غافل از حالم
منال از دست چرخ اسرار اگر چه صد جفا بینی
مبادا در گمان افتد کسی کز دوست می نالم