پیوسته می سگالم؛ تا خود کجایی ای جان

قوامی رازی – شعر شماره 63

در غزل است

پیوسته می سگالم؛ تا خود کجایی ای جان

چشمم به راه باشد؛ تا کی درآیی ای جان

آخر درآی روزی؛ رازی بگوی با من

با ما بباش یک دم؛ گر یار مایی ای جان

با هر کسی بگویی؛ کان توم نباشی

معلوم کن رهی را؛ کاخر کرایی ای جان

جز خط و عارض تو؛ نشنیدم و ندیدم

تاریکئی که خیزد؛ از روشنایی ای جان

ای عندلیب جانها؛ بر شاخهای دلها

بسرای کاین غزل را؛ خوش می سرایی ای جان

شاهین عشق مایی؛ دلها ترا کبوتر

بربای دل که الحق؛ چابک ربایی ای جان

گفتی که عاشقان را؛ در عشق آزمایم

این آزمودگان را؛ چند آزمایی ای جان

پیوسته از جفاها؛ همواره از ستمها

دردم فزایی ای بت؛ رنجم نمایی ای جان

در غیبت قوامی ؛ تا کی کنی شکایت

تنها شوی به داور؛ پیروز آیی ای جان

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها