چهار دار امام ای پسر ولی سه چهار

قوامی رازی – شعر شماره 109

در عدل خدای تعالی و امامت ائمه اثنی عشر علیهم السلام و موعظت و نصیحت و مدح نقیب النقباء ری شرف الدین مرتضی گوید

چهار دار امام ای پسر ولی سه چهار

کزین دوازده یابی بهشت جنت بار

من از دوازده نازم تو از چهار ای دوست

کنون ببایدمان ساختن به هم ناچار

به چار فصل نگه کن که هست در سالی

چگونه ساخته گشتست با دوازده چار

من و تو هر دو به دو مذهبیم در یک دین

چنانکه روز و شب از یک جهان به دو هنجار

تو از میان من و خویشتن بده انصاف

نه مهر ورز به یکبارگی نه کینه گذار

نه فرد باش ز ظلمت نه دور باش از نور

چو صبح تکیه زن اندر میان لیل و نهار

من و تو را نگزیرد ز یکدگر در دین

چنانکه احمد را از مهاجر و انصار

اگر دوازده گویم علی است اول دور

وگر به چار بگویی علی است آخر کار

چهار یار تمام از دوازده باشد

چو ز اهل بیت نباشد یکی سه باشد یار

وگر به یاران گفتی به اهل بیت بگوی

ز حب یاران با اهل بیت بغض مدار

تو مهر یاران با اهل بیت دار به هم

که بوده اند نبی و عتیق در یک غار

طریق عدل نگهدار در ره توحید

به گرد جبر مگرد ای عزیز من زنهار

بدان جهان چه شوی هم بدین جهان اندر

یکی به جور خزان بنگر و به عدل بهار

گر از مدائن خلد آرزوست ایوانت

ز عدل سر نتوانی کشید کسری وار

بدان خدای که کرد از شرف مدینه و در

ز علم احمد مختار و حیدر کرار

که گر تو مهر دراز عشق مهر دل نکنی

درین مدینه نیابی چو حلقه بر دربار

ز بغض ایزد اگر قفل نیست بر در تو

به راه دوزخ بر هفت در زنی مسمار

ز نار و جنت بالله که رنج و راحت نیست

مگر ز کینه و مهر و قسیم جنت و نار

ز مصطفی تو شوی زرد روی چون آبی

ز مرتضی چو دل آگنده ای چو دانه ی نار

چو می زنی ز عمر لاف دوستی در دین

به گرد جبر چه گردی بیا و عدل بیار

چو عمرو عمر تو بر باد داده شد زیرا

که عمرو واری در کار نه عمر کردار

نثار مؤمن فرمود مصطفی را حق

که در حدیث به جز دُر ز ابر وحی مبار

ز خون کافر گفتست مرتضی را هم

ز ذوالفقار به جز لاله بر بنفشه مکار

مبر تو تهمت شتم صحابه بر شیعت

مگوی چیزی کت واجب آید استغفار

مدار باور آن را که این سخن گوید

که هست عثمان مهتر ز حیدر کرار

تعصبی که کنون هست در میانه ی ما

نبود هرگز در عهد احمد مختار

زمانه اول چون آخرالزمان کی بود

چگونه باشد روز سفید چون شب تار

هر آنکه آمد در دین رسول گفت او را

به مژدگانی دین در نثار کن دینار

به مرتضی که نه دینار خواست نه دنیا

چه گفت گفت فلان را ز کفر در دین آر

به علم همچو علی کس نبود در اسلام

که بود مطلع سر ز عالم الاسرار

کمال علم الهی چو جهل خلقان نیست

جمال غنچه ی گل کی بود چو غمزه ی خار

سرای شرع نبی را علی ستون بناست

دگر چه آید و خیزد همی ز رنگ و نگار

به علم و عصمت و مردی سؤالها کردیم

“علی” جواب همی آمد از در و دیوار

قصیده های قوامی قیامت سخن است

که طیر بهشت است جعفر طیار

لطیفه ایت بگویم به رمز غمز مکن

ورت به هوش نیارم به گوش در مگذار

به باغ باقی درچند گونه مرغانند

ز یک به ده شده از ده به صد ز صد به هزار

حروف حکمت سیمرغ لم یزل در غیب

ز لوح کردن طاووس سدره را تکرار

همای شرع بگسترد سایه در عالم

ز عندلیب رسالت گشاده شد منقار

چو باز عصمت در صیدگاه دین آمد

به باغ یازده طوطی شدند در گفتار

که تا ز باغ حسد دشمنان زاغ صفت

فرو برند ز تیمار سر چو بوتیمار

قوامیا تو سراینده دار همچون گل

فراز گلبن ارواح بلبل اشعار

بر انتظار خروش خروس مهدی باش

به عهد سید شاهین دل عقاب شکار

جهان عز شرف الدین که هر دمی ز شرف

سر فلک به لگد می زند هزاران بار

سپهر حمد محمد که در مصاف سخا

به تیغ جود برآرد ز خیل آز دمار

خدایگان گهری مصطفی نسب صدری

که آفتاب جلال است وسایه ی دادار

نقیب آل محمد سلاله ی نبوی

جمال گوهر سلجوق و فخر آل و تبار

خدای رحمت و خسرو دل و سپهبد سهم

فرشته شکل و پیمبرفش و امام شعار

همی دهند ز دیوان رای روشن اوی

منوران فلک را معیشت و ادرار

اگر چو همت او موجها زند دریا

گهر برند ز دریا کنارها به کنار

به نزد همت او کیست آسمان و زمین

به دست دایره کش چیست نقطه و پرگار

ایا سیاست تو همچو دیو بی آزرم

ایا لطافت تو چون فرشته بی آزار

اگر چه هست تو را آب لطف دوست نواز

توراست آتش تهدید خشم دشمن خوار

در آب پنهان ناخن برای خرچنگ است

ز پیش صورت آب ار چه هست آینه دار

ز بیم خشم تو در حلم تو گریزد مرگ

از آن کجا سپر تیغ برق شد کهسار

ز عطر خلق تو یک ذره کم نخواهد شد

اگر شوند مؤید همه جهان عطار

ز عدل خوشه ی گوهر برآری ار گویی

زبان آب روان در دهان آتش کار

شگفتم آید چون بینم از قلم خطت

که دید مورچه هرگز روان ز دیده ی مار

خزینه های علوم تو را نه بس باشد

گر آفتاب شود کوتوال و چرخ حصار

تو آن سکندر دینی که هست حجت تو

ز پیش رخنه ی یأجوج شبهه شه دیوار

ز بهر کسب سعادت فلک کند کارت

درین دوازده دوکان به هفت دست افزار

هزار کنگره دارد حصار دولت تو

کهینه کنگره مهتر ز گنبد دوار

بر آستانه ی تو رخ همی نهد دولت

ز بهر آنکه برین خاک به چنان رخسار

هر آینه علم از جرم آفتاب سزد

هر آنکه را بود از دور آسمان دستار

تو از نژاد امامان و پادشاهانی

کراست این درج و رتبت از صغار و کبار

به جز تو کیست ز سادات در همه دنیا

که او ائمه نژاد آمد و ملوک تبار

تو را نقابت سلطان از آن جهت فرمود

که تا به خدمت آن تیز تر کنی بازار

ولیکن از شرف و حشمتی که هست تو را

برین سپاه تو زیبی همی سپهسالار

صداع شغل نقابت ز حرمتش بیش است

نشاط باده نیرزد همی به رنج خمار

نه سوی راحت و رنج است مر تو را این شغل

نه بهر گرمی و سردیست مرد را شلوار

به عمر دشمن تو ماند در جهان زیرا

به کعبتین شب و روز باخت است قمار

چو صدر شرع شدی کبریا شده دشمن

چو چرخ آینه شد ابر باشدش زنگار

دلم ز فرّ تو معنی فشان شدست آری

هوا ز طلعت خورشید ذره کرد نثار

ایا ز فضل شده در میانه ی فضلا

همان چنانکه بر خفتگان بود بیدار

منم قوامی کان میده های شعرپزم

که لاغران معانی کنند ازو پروار

ز کشت حکمت در کاروانسرای سخن

همی نهم به نهان خانه ی دماغ انبار

در آسیای تفکر چو گندم آرد کنم

به پشت گاو سپهر آورم به دکان بار

بدان تنور بود دست پخت خاطر من

به کام فایده در دیر خای و زودگوار

به حرص مشتریانم ز تیزبازاری

نهند گرده ی امسال در ترازوی پار

همیشه تا که بود اسم یاری و یاور

همیشه تا که بود نام اندک و بسیار

تو را ز اندک و بسیار بهره نیکی باد

که بدر یاور دینی و صدر دولت یار

پدر ز دیدن تو شاد و تو هم از او شاد

زمانه از تو و تو از زمانه برخوردار

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها