
سعدی-غزلیات مشکوک
شماره 4
قیامت است سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب
به قهر میروم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم درنهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد
که ای پسر بس از این روزگار بیترتیب
جواب دادم از این ماجرا که ای بابا
چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تامل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب ار چه فرستادی ام نکو نآمد
گرفته ناخن چنگم به زخم چوب ادیب
هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیارندارد سر سفر سعدی
ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب



