
صائب تبریزی- غزل شماره 974
روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست
زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست
می زند در لامکان پر، دل درون سینه ام
این سپند شوخ در مجمر، برون مجمرست
بر دل آزادگان برگ سفر باشد گران
بادبان بر کشتی دریایی ما لنگرست
پردۀ خارست اگر دارد گلی این بوستان
نوش این محنت سرا آهن ربای نشترست
همّت از اندیشۀ سایل نمی آید برون
گردن مینا بلند از انتظار ساغرست
حسن از آزردن عشّاق می بالد به خود
تیغ از زخم نمایان در کنار مادرست
از بیاض گردن او فردِ بیرون کرده ای است
صبح عالمتاب کز نورش جهانی انورست
می شود بی خواست لبریز از شراب لاله رنگ
هر که دست اختیارش چون سبو زیر سرست
صائب از افسردگیهای خزان آسوده است
عندلیبی را که باغ دلگشا زیر پرست
تلخ شد از هوشیاری بر تو صائب زیر چرخ
ورنه نقل باده خواران چشم شور اخترست



