
صائب تبریزی- غزل شماره 659
حدیث خام مجویید در رسالۀ ما
به مُهرِ داغ رسیده است برگ لالۀ ما
چو جام لاله، می ما چکیدۀ داغ است
کراست زهره که بر لب نهد پیالۀ ما؟
چو جامۀ حرم کعبه می نهد بر چشم
به دست هر که فتد فردی از رسالۀ ما
به داغ سینۀ مجروح ما مبین زنهار
که خنده در دهن کبک سوخت لالۀ ما
چو لاله با جگر گرم عشق می بازیم
ز داغ خویش بوَد عنبرین کلالۀ ما
ز رزق ما فلک سفله باز می گیرد
درین بساط اگر رم خورد غزالۀ ما
مکن ز خلوت آغوش ما تهی پهلو
که مه تمام شود در حصار هالۀ ما
عبث به سینۀ ما داغ می نهد گردون
که چون سپند جهد مُهر از قبالۀ ما
به داغ عشق ملایم نمی شود صائب
دلی که نرم نگردد ز آه و نالۀ ما