
صائب تبریزی- غزل شماره 3555
چشمۀ زمزم ما تیغ تو بیباک بود
حلقۀ کعبۀ ما حلقۀ فتراک بود
نیست یک سبزۀ بیگانه درین وحدتگاه
گر ترا آینه از زنگ دویی پاک بود
گریه بر عقدۀ ما عقدۀ دیگر افزود
گره خاطر عاشق گره تاک بود
حاصل از داغ جنون سینۀ چاکی داریم
قسمت صبح ز خورشید دل چاک بود
خاکسارانه اگر زیست توانی کردن
چون زمین جامه ات از اطلس افلاک بود
تخم قارون ز دل خاک به صحرا آمد
تا به کی دانۀ ما در جگر خاک بود؟
عید قربان من بی سر و پا آن روزست
که گریبان من آن حلقۀ فتراک بود
به خیالی ز وصال تو قناعت کرده است
صائب آن نیست که از هجر تو غمناک بود



