
صائب تبریزی- غزل شماره 2874
برون آمد ز لب چون حرف، دیگر برنمی گردد
به زندان صدف از گوش، گوهر بر نمی گردد
شلایین است در صورت پذیری دیدۀ حیران
ازین آیینه عکس روی دلبر برنمی گردد
ز سختی قابل اصلاح نبود دل ترا، ورنه
ازین دریا کدامین موم، عنبر برنمی گردد؟
ندارد حاصلی منصور را از دار ترساندن
به چوب منع این سایل از ان در بر نمی گردد
فنا گردد به فکر ذات حق هر کس که می افتد
از ان دریای بی ساحل شناور بر نمی گردد
به فکر سینۀ سوزان، دل وحشی کجا افتد؟
ز مجمر چون سپندی جست دیگر برنمی گردد
زمین خاکساری خودنمایی بر نمی دارد
که اینجا می کشد گردن که بی سر بر نمی گردد؟
تو از سنگین دلی بر کوه داری پشت، ازین غافل
که تیر آه از سدّ سکندر بر نمی گردد
نیم نومید از رحمت که از بدخویی طفلان
برات شیر از پستان مادر بر نمی گردد
ز روی گرم، کار مهر تابان می کند ساقی
ازین میخانه کس با دامن تر بر نمی گردد
نمی گردد به افسون روی گردان خط از ان لبها
به حرف و صوت این طوطی ز شکّر بر نمی گردد
به خط عاشق نظر زان چهرۀ گلگون نمی پوشد
به دود تلخ از آتش سمندر بر نمی گردد
نگردد کامیاب از زلف خوبان هر پریشانی
ز هندستان یکی از صد، توانگر بر نمی گردد
جواب نامۀ من قاصد از دلدار چون آرد؟
که از دلبستگی ز انجا کبوتر بر نمی گردد
نگیرد بادۀ گلرنگ جای خون دل صائب
به شیر دایه طفل از شیر مادر بر نمی گردد



