
صائب تبریزی- غزل شماره 2696
زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر میشود
چون زمین افتاد قابل دانه گوهر میشود
گر چنین مجنون ما را عشق در شور آورد
دامن دشت جنون صحرای محشر میشود
آب جای بادۀ گلرنگ نتواند گرفت
تشنۀ دیدار کی قانع به کوثر میشود؟
از گریبان خموشی هرکه آرد سر برون
چون چراغ صبحگاهی خرج صرصر میشود
با سر آزادهام فارغ ز دولت کاین هما
بر سر بیمغز دایم سایهگستر میشود
خجلت از حرف مکرّر لازم فهمیدگی است
منفعل کی طوطی از حرف مکرّر میشود؟
جلوههای مختلف دارد میِ دولت که آب
زنگ در آیینه و در تیغ جوهر میشود
آه خونآلود را چندان که میدزدم به دل
از گره چون رشتۀ باران رساتر میشود
نیست خوان پر ز نعمت را به سرپوش احتیاج
کی سر آزادگان قانع به افسر میشود؟



