حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما - ادبستان شعر پارسی % %

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما

صائب تبریزی- غزل شماره 250

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما

گردش چشمی بود بس حلقۀ زنجیر ما

ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم

می توان کردن به گرد دامنی تعمیر ما

از عیار نالۀ ما دردمندان آگهند

می شود در زخم ظاهر جوهر شمشیر ما

چون کمان هر چند مشت استخوانی گشته ایم

می شود از جوشن گردون ترازو تیر ما

دل ز بیم غمزه از زلفش نمی آید برون

بیشتر در پردۀ شب می چرد نخجیر ما

در فضای خاطر ما تیر پیکان می شود

آه می گردد گره در سینۀ دلگیر ما

منزل نقل مکان ماست اوج لامکان

وادی امکان ندارد عرصۀ شبگیر ما

از خجالت چون نگردد تیشۀ فرهاد آب؟

کوه را برداشت از جا نالۀ زنجیر ما

خواب ما با خواب چشم یار از یک پرده است

هیچ کس بیرون نمی آرد سر از تعبیر ما

گنجها در گوشۀ ویران ما در خاک هست

آبروی سعی را گوهر کند تعمیر ما

دیدن ما تلخکامان تلخ سازد کام را

دایه گویا داد از پستان حنظل شیر ما

مادر از فرزند ناهموار خجلت می کشد

خاک سر بالا نیارد کرد از تقصیر ما

خود هم از زلف دراز خویش دربند بلاست

یک سرش بر گردن یوسف بود زنجیر ما

این که صائب دست ما از دامن او کوته است

نارساییهای اقبال است دامنگیر ما

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤