
صائب تبریزی- غزل شماره 2165
از عشق دلی نیست که زخمی نچشیده است
این سیل سبکسیر به هر کوچه دویده است
ای غنچۀ خندان بحیا باش که شبنم
آواز شکرخندۀ گل را نشنیده است
در بردن دل اینهمه تعجیل چه لازم؟
این طور زلیخا پی یوسف ندویده است
در صافِ خموشی نبود دُردِ ندامت
دندانِ تأسف لبِ ساغر نگزیده است
صائب نفس مشک فشان تو مکرّر
از مغز غزالان ختن عطسه کشیده است



