
صائب تبریزی- غزل شماره 2119
جمعیّت جسم از نفس پا به رکاب است
شیرازۀ مجموعۀ ما موج سراب است
جایی که بود عمر خِضِر نقش بر آبی
این هستی ده روزۀ ما در چه حساب است؟
این هستی پوچی که تو دلبستۀ آنی
موقوف به یک چشم زدن همچو حباب است
از قطرۀ اشکش جگر سنگ شود داغ
هر دل که ازان حسن گلوسوز کباب است
سیری ز تماشا نبود اهل نظر را
دریای گهر پر ز تهی چشم حباب است
حسنش شده در بردن دل گرم عنانتر
هر چند که از حلقۀ خط پا به رکاب است
ناشستگی من بود از سر به هوایی
چون سرو، مرا پای به گِل در لب آب است
امّید من از نامه نوشتن نکشد دست
هرچند که مکتوب مرا جنگ جواب است
از مردم خاموش طلب سرّ حقیقت
کاین کوزۀ سربسته پر از بادۀ ناب است



