
صائب تبریزی- غزل شماره 1925
آسودگی به گوشۀ عزلت نشستن است
سررشتۀ امید ز عالم گسستن است
پرداختن ز پرورش تن به جان پاک
از کار گل به آب خِضِر دست شستن است
در سینه همچو لاله گره کردن آه را
پیوند خود ز عالم بالا گسستن است
گفتار دلخراش به نازکدلان فقر
مینا به راه آبله پایان شکستن است
این خردۀ حیات که دل بسته ای بر آن
چون دانۀ سپند درانداز جَستن است
پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلق
بر روی زنگیان در آیینه بستن است
سر تافتن ز مصلحت عقل بهر نفس
از بهر تیر بالِ هما را شکستن است
از گریۀ دروغ، اثر چشم داشتن
از چشمه سار گوهر شهوار جُستن است
انداختن بساط اقامت به زیر چرخ
در راه سیل پای به دامن شکستن است
عریان شو از لباس تعلّق که در سلوک
سدّ ره است اگر همه احرام بستن است
بستن ره سؤال به ارباب احتیاج
صائب به روی خود در توفیق بستن است



