رخسارۀ ترا ز عرق دیده بان بس است - ادبستان شعر پارسی % %

رخسارۀ ترا ز عرق دیده بان بس است

صائب تبریزی- غزل شماره 1902

رخسارۀ ترا ز عرق دیده بان بس است

شبنم برای تازگی گلسِتان بس است

حال مرا زبان نکند گر بیان درست

رنگ شکسته، درد مرا ترجمان بس است

فرصت کجاست فکر عمارت کند کسی؟

از خارخار سینه مرا آشیان بس است

تشریف قرب در خور این خاکسار نیست

ما را ز دور سجدۀ این آستان بس است

رخسارۀ ترا به نقاب احتیاج نیست

آیینه را فروغ خود آیینه دان بس است

با کجروان اگر نکنی راستی بجاست

با راست خانگان کجی ای آسمان بس است

چون کودکان به چیدن گل نیست چشم ما

ما را رخ گشاده ای از باغبان بس است

طبل رحیل، قافله ای افکند به راه

یک نغمه سنج در همۀ بوستان بس است

دریا اگر ز آب مروّت شود سراب

ما را عقیق صبر به زیر زبان بس است

آزادگان به راحلۀ خود سفر کنند

تخت روان موج ز ریگ روان بس است

زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است

چشم مرا غباری ازین کاروان بس است

صائب اگر ز همنفسان همدمی نماند

کلک سخن طراز، مرا همزبان بس است

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤