
صائب تبریزی- غزل شماره 1119
لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است
صبح با آن چهرۀ خندان درِ نگشاده است
دشت از چشم غزالان سینۀ پر داغ اوست
آن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است
حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن است
ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است
عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیست
خضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است
می کند در خانۀ خود سیر صحرای بهشت
سینۀ هر کس که از خار تمنّا ساده است
هر که گردانید از دنیای رهزن روی خویش
بی تردّد پشت بر دیوار منزل داده است
گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگی
هر سری کز سایۀ بال هما آزاده است
سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته است
در خزان اشجار را برگ سفر آماده است
اختر بیطالع ما در بساط آسمان
خال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است
سینۀ ما صائب از خود می دهد بیرون گهر
پیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است



