از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است - ادبستان شعر پارسی % %

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است

صائب تبریزی- غزل شماره 1017

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است

دیدۀ قربانی از خواب پریشان فارغ است

می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را

پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است

نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف

خانۀ پاک از فضولیهای مهمان فارغ است

ناامیدی سوخت در دل ریشۀ امّید را

تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است

هر که بر روی زمین چون مور فرمانش رواست

از بساط تنگ میدان سلیمان فارغ است

نیست جز تسلیم درمان درد و داغ عشق را

نور ماه و آفتاب از منع دربان فارغ است

حرصِ افزونی ندارد در دل خرسند راه

گوهر شاداب از دریای عمّان فارغ است

همچو چشم از خود برآرد آب، گوهر خانه ام

این صدف از انتظار ابر نیسان فارغ است

در جهان بیخودی، هر خار نبض گلشنی است

عندلیب مست از فکر گلستان فارغ است

طفل را دام تماشا مهد آسایش بود

دل زیاد ما در آن زلف پریشان فارغ است

در تن خاکی نمی گیرد دل روشن قرار

اخگر از فکر اقامت در گریبان فارغ است

پاک گوهر را نیفزاید غرور از مال و جاه

آتش یاقوت از امداد دامان فارغ است

مغز چون کامل شود، از پوست گردد بی نیاز

از دو عالم خاطر آزاد مردان فارغ است

از جنون هر دل که تشریف برومندی نیافت

چون درخت بی ثمر از سنگ طفلان فارغ است

کی ز قتل ما شود دلگیر صائب آن نگار؟

از غم خون شهیدان عید قربان فارغ است

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤